
خاله آذردایی جان ناپلئونیادم نیست چندسال قبل بود، شاید سه سال، شاید چهارسال قبل…نرگس را دیدم، نبش کوچه ایستادیم به صحبت کردن، از هر دری حرف زدیم…بین صحبت ها گفت الناز! تازگیا کتاب دایی جان ناپلئون رو دوباره شروع کردم بخونم…و این حرف یاد من ماند! که چرا من هیچ وقت نه سراغ رمان دایی جان ناپلئون رفتم، و نه سریالش را تماشا کردم! دوست داشتم ببینم ها، ولی هربار جملات اول سریال که با صدای هوشنگ گلشیری میگفت من در یک روز سیزده مرداد، ساعت سه و ربع کم بعدازظهر عاشق شدم، خوابم میبرد! به همین راحتی، دیده...
ادامه مطلب