خرید بک لینک

خاله آذر

قانون جاذبه

سه چهارماه طول کشید تا این کتاب «۱۳۰» صفحه ای رو بخونم…واقعا مثل کار نیمه تمام روی میزپاتختی هرروز تو چشمم فرو می‌رفت… شاید در حالت عادی جذابیت بیشتری می‌تونست برام داشته باشه، ولی فقط خوندم که خونده باشم!

داستان زنی که به کلانتری میره، برای اعتراف به جرمی در گذشته های دور…و چالش افسر کشیک با این زن، در نوع خود جالب و اعصاب خرد کن هست!

از این کتاب:«مشکل بازرسی صحنه‌ی مرگ، بوشه. اگه چهارپنج روز از مرگ طرف گذشته باشه قابل تحمله، ولی اگه ده دوازده روز شده باشه دیگه نمیشه همین جوری اون جا وایستاد. حتما باید ماسک زد. این بوها توی مغز آدم می‌مونه…مثلا یه روز برای تحقیقات روی یه پرونده‌ی مرگ رفته بودم صحنه‌ی جرم رو ببینم. یه خانم توی خونه خودش خودکشی کرده بود. خونه‌ش طبقه‌ی شیشم بود. همه‌ی همسایه ها از بوی تعفن خونه هاشون رو ول کرده بودند رفته بودند خونه‌ی دوست و آشنا بخوابند. وای که چه بوی گندی بود…حتی مامورهایی که باهام بودند نتونستند تا طبقه‌ی شیش بالا بیان. طبقه چهار و پنج جا زدند. دماغم رو گرفتم و وارد خونه شدم. یه زنه با لباس زیر روی مبل نشسته بود، سرتاپاش سیاه شده بود. ببین، یعنی در حدی بود که من توی صورت جلسه‌ی اول نوشتم: “نژاد سیاه‌پوست”. بعدش که کارت شناساییش رو دیدم مغزم سوت کشید. اروپایی بود. یه آدم دیگه بود. رنگ پوستش کلا سیاه شده بود…

آخ، امان از اون بو! وقتی همچین بویی یه بار به مشام آدم بخوره دیگه از سر آدم بیرون نمی‌ره. به خصوص اگه توی مراحل کالبدشکافی هم باشه که دیگه از زمین و زمان بیزار میشه. آدم تا دوهفته بعدش هم نمی‌تونه سمت همسرش بره. حال آدم از همه‌چی بهم می‌خوره. ولی به هرحال این نیز بگذرد. برای شما هم می‌گذره، خانم.»

-کتاب « قانون جاذبه»، نوشته‌ی ژان تولی، ترجمه‌ی زهرا قدیمی، نشر چشمه

statistics

قالب وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 17:05

صفحه بندی