خرید بک لینک

خاله آذر

دایی جان ناپلئون

یادم نیست چندسال قبل بود، شاید سه سال، شاید چهارسال قبل…نرگس را دیدم، نبش کوچه ایستادیم به صحبت کردن، از هر دری حرف زدیم…

بین صحبت ها گفت الناز! تازگیا کتاب دایی جان ناپلئون رو دوباره شروع کردم بخونم…و این حرف یاد من ماند! که چرا من هیچ وقت نه سراغ رمان دایی جان ناپلئون رفتم، و نه سریالش را تماشا کردم! دوست داشتم ببینم ها، ولی هربار جملات اول سریال که با صدای هوشنگ گلشیری می‌گفت من در یک روز سیزده مرداد، ساعت سه و ربع کم بعدازظهر عاشق شدم، خوابم می‌برد! به همین راحتی، دیده بر عشق سعید و لیلی می‌بستم! از کل داستان، کار، کار انگلیسی هاست و والا آقا دروغ چرا، تا قبر آآآآ، و سانفرانسیسکو رو شنیده بودم!

چندوقت قبل چشمم به کتاب دایی جان ناپلئون افتاد و حرف نرگس خاطرم آمد و گفتم وقتش رسیده که این رمان قدیمی را بخوانم…اواسط کتاب بودم که خبر فوت ناصر تقوایی را شنیدم و گفتم لابد قسمت به این زمان بوده تا سریال را هم ببینم…

کتاب خیلی روان بود، من بارها خندیدم! به قدری صحنه ها قشنگ روایت شده بود، خودم را میان دعواهای عزیزالسلطنه و دوستعلی خان و داستانهایی که در اتاق معاینه دکتر ناصرالحکما می‌گذشت تصور می‌کردم! از فکر ترقه پرت کردن سعید وسط معاشقه پوری و اختر خانم قهقهه زدم! شازده اسدالله و مش قاسم شخصیت های محبوب من بودند…

با شازده اسدالله یاد رت باتلر فیلم بربادرفته میفتادم…مردی باهوش و پدرسوخته و محبوب زنها که در عین حال بیشتر طرفدار برقراری صلح در خانواده بود، همیشه یک جوری قضایا را ماست‌مالی می‌کرد، بین آدمهایی که دوست داشت آشتی برقرار می‌کرد، به وقتش هم نیش و کنایه ها را می زد!

مش قاسم نمونه آدم وفادار، بی چون و چرا در خدمت ولی نعمت خود بود، چاخان پاخان زیاد می‌کرد، اما در نهایت دل عاشق ها را بهم می رساند…تماشای سریال چندهفته زمان برد! بارها همان قسمت اول دوباره خوابم برد! چرایش را ولله نمی‌دانم! تنها چیزی که یادم می آمد این بود که با خودم میگفتم وای این صدای راوی چقدر آشناست! صدای راوی کارتون« خپل در باغ گلها»ست! و بعد خوابم می‌برد! خلاصه میان مشغله های زندگی سریال را دیدم، اوایل در ذهنم مقاومتی داشتم که مثل اکثر اوقات کتاب، خیلی بهتر از فیلم بود! اما از یک جایی، حس کردم چقدر همه قشنگ در نقش خود جا افتاده اند!‌ شازده اسدالله و مش قاسم که دقیقا همانی بودند که باید! دایی جان ناپلئون یادم نیست از قسمت چندم، خیلی در نقش فرو رفت…عالی…دوستعلی خان با بازی اسماعیل داورفر هم بسیار خوب بود، نصرت کریمی را با فتنه گری‌هایش دوست داشتم. شاید اگر صدای پروین سلیمانی صدای خودش بود، خیلی محشر می‌شد…اما صحنه ای که قلبم مچاله شد، انجا بود که مش قاسم به پای دایی جان افتاد و دستهایش را بوسید…حس کردم چقدر سخت بود عمری خدمت کسی را بکنی و بعد متهم به خیانت شوی و در نهایت برای کار نکرده عذرخواهی و دست بوسی هم بکنی…هعی…هعی…

آخر سریال هم دیالوگها عین کتاب بود، اما صحنه خیلی به جان می‌نشست…درد دل شازده اسدالله با سعید…تنگ شراب ته کشید و چشمها خمار شدند و داستانها از گذشته ها برفت…و جایی که پرویز صیاد گفت آره عشق تو از همه عشق ها بزرگتر بود، چون اولین عشق تو بود…چون تو عشق را شناختی…گمانم ایرج پزشک زاد رسالت داستانی که از زمان خودش بسیار جلوتر بود را به سرانجام رساند…

*کتاب دایی جان ناپلئون، نوشته ایرج پزشک زاد

statistics

قالب وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 17:05

صفحه بندی