اوایل تابستون، حدود ظهر داشتم از پله های ساختمون خونه میرفتم بالا، صداهایی رو شنیدم که داد میزدن، خانوووم، خانوووم…!ً
برگشتم به سمت صدا، دیدم دو تا پسربچه، تو محوطه صدام میکنن و میگن میشه یه لحظه بیایین اینجا؟! از شباهت یکی از بچه ها به مادرش، و یکی دیگه به پدرش، متوجه شدم بچه های کدوم همسایه ها هستن…پرسیدم چی شده؟ گفتن میشه بیاین از فروشگاه اسباب بازی ما دیدن کنید؟! گفتم اره، بریم نشونم بدین. پسر کوچولو، یه ظرف کوچولو با چندتا آب نبات، تعارفم کرد. گفت شیرینی فروشگاه ما
برچسب:
نویسنده: بهار کریمیپور