خرید بک لینک
خاله آذرپاتوق هاجومپا لاهیری؛ از جمله نویسندگان محبوب من. رمانهای بلند جومپا لاهیری، همیشه جزو خاطرات خوشم از کتاب‌خوانی ست. جایی که می‌شد در تصورات، با مهاجرانی از هندوستان به آمریکا سفر کرد و در فرهنگ جدید کم کم ادغام شد…یا داستانهایی که در هندوستان می‌گذشت، بوی ادویه ها، سر و صدای بازی بچه های پابرهنه در گودی های پشت خانه ها، رسم و رسومات غریب ازدواج یا سوگواری، همه و همه با ترجمه های روان امیرمهدی حقیقت، در سرم می‌پیچید و به جانم می نشست…کتاب « پاتوق ها»، روایت هایی ست از پاتوق های زنی که تنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 17:05

خاله آذرروز جهانی شُلِه!نوروز امسال که مصادف بود با ماه مبارک رمضان، توفیقی نصیب بنده شد تا هرچی قیمه بود‌، بریزم رو زولبیاها! یک روز عصر، پدر همسر و باجناق عزیز، در اقدامی تصادفی و شایع! هردو قابلمه حلیم بدست وارد منزل شدند…داستان از اونجا شروع شد که به علت نذر شله زردِ شبهای قدرِمادرِ گرامی همسر، ما مشغول پاشیدن دارچین روی ظروف شله زرد بودیم و من همزمان، از یکی از ظرفهای تزیین نشده، قاشق قاشق شله زرد نیمه داغ در دهان میذاشتم و از عطر گلاب و زعفران و هل مست می‌شدم همی…!کمی بعد در راه آشپزخونه بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 17:05

خاله آذرسخت پوستسخت پوست اثری راجع به پدر است، درباره‌ی رفت و بازگشت های مکرر پدر، درباره بارانی که بند نمی‌آید و عکس هایی که از حافظه نمی‌رود.پدر راوی داستان که به اشکال گوناگون سرنوشتش با آب گره خورده است. پدری که عادت های عجیب و بازگشت های مداوم دارد…داستان در شمال کشور و نزدیک رامسر می‌گذرد…گورستان رامسر، ویلا و دریای نزدیک رامسر…موضوع داستان جالب بود. اما گمانم نحوه روایت فصل به فصل و عقب گردهای متعدد، کمی باعث سردرگمی خواننده می‌شد…از همین کتاب: «پدرم همیشه می‌گفت نان ما توی سفره‌ی همین مسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 17:05

خاله آذردختر مدرسه ‌اییک کتاب کوچک، که دوبار خواندمش. و بسیار دوستش داشتم. با یکی از صفحاتش که درباره از دست دادن همسر و پدر بود،‌ اشک ریختم.ادبیات ژاپن، همیشه به تنهایی، تفکرات انسان در تنهایی، رفتار ادمها در دنیای خلوت خویش، مفصل می‌پردازد…« دختر مدرسه ای» هم روایت تاملات دختری جوان هست که از صبحی که چشم باز می‌کند، هر فکر و امید و ناامیدی و احساسی را که به سراغش میاید، به خواننده منتقل می‌کند…از همین کتاب:« صبح از خواب بیدار شدن حال غریبی است. شبیه وقت هایی‌ست که با دکوچان قایم باشک بازی می‌کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 17:05

خاله آذردایی جان ناپلئونیادم نیست چندسال قبل بود، شاید سه سال، شاید چهارسال قبل…نرگس را دیدم، نبش کوچه ایستادیم به صحبت کردن، از هر دری حرف زدیم…بین صحبت ها گفت الناز! تازگیا کتاب دایی جان ناپلئون رو دوباره شروع کردم بخونم…و این حرف یاد من ماند! که چرا من هیچ وقت نه سراغ رمان دایی جان ناپلئون رفتم، و نه سریالش را تماشا کردم! دوست داشتم ببینم ها، ولی هربار جملات اول سریال که با صدای هوشنگ گلشیری می‌گفت من در یک روز سیزده مرداد، ساعت سه و ربع کم بعدازظهر عاشق شدم، خوابم می‌برد! به همین راحتی، دیدهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 17:05

خاله آذرقانون جاذبهسه چهارماه طول کشید تا این کتاب «۱۳۰» صفحه ای رو بخونم…واقعا مثل کار نیمه تمام روی میزپاتختی هرروز تو چشمم فرو می‌رفت… شاید در حالت عادی جذابیت بیشتری می‌تونست برام داشته باشه، ولی فقط خوندم که خونده باشم!داستان زنی که به کلانتری میره، برای اعتراف به جرمی در گذشته های دور…و چالش افسر کشیک با این زن، در نوع خود جالب و اعصاب خرد کن هست!از این کتاب:«مشکل بازرسی صحنه‌ی مرگ، بوشه. اگه چهارپنج روز از مرگ طرف گذشته باشه قابل تحمله، ولی اگه ده دوازده روز شده باشه دیگه نمیشه همین جوری ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 17:05

خاله آذراز شبهایی که گذشت…یادم نمیاد روز چندم بود که فهمیدم با این روال نمی تونم به سر ببرم…ساعتها پای اخبار، یا زیرنویس می‌خوندم، یا گوش می دادم، یا مطلب بالا پایین می کردم. تخمه افتابگردان می‌خوردم، یک گل، ده گل، صدها گل…هروقت از تخمه شکستن خسته می شدم، عناب می خوردم و مطلب می خوندم…قوت غالب عجیبی بود! روی همه اینها، یکی دو بطری آب گازدار سر می کشیدم، بشوره ببره هرآنچه از شوری و سیاهی و ترشی ملس تو دهانم ماسیده بود…یک روز یادم افتاد، آن وقتها که بابام ناگهان از دنیا رفت، رو آوردم به پلت فرم هاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 17:05

اوایل تابستون، حدود ظهر داشتم از پله های ساختمون خونه میرفتم بالا، صداهایی رو شنیدم که داد میزدن، خانوووم، خانوووم…!ًبرگشتم به سمت صدا، دیدم دو تا پسربچه، تو محوطه صدام میکنن و میگن میشه یه لحظه بیایین اینجا؟! از شباهت یکی از بچه ها به مادرش، و یکی دیگه به پدرش، متوجه شدم بچه های کدوم همسایه ها هستن…پرسیدم چی شده؟ گفتن میشه بیاین از فروشگاه اسباب بازی ما دیدن کنید؟! گفتم اره، بریم نشونم بدین. پسر کوچولو، یه ظرف کوچولو با چندتا آب نبات، تعارفم کرد. گفت شیرینی فروشگاه ماادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: يکشنبه 4 شهريور 1403 ساعت: 21:39

کم سن و سال بودم، خاطرم نیست کی یادم داد هروقت چیزی گم شد دعای «نادعلی» رو بخون. سریع پیدا میشه! رفتم گشتم دعای ناد علی رو پیدا کردم، دیدم من اگه وقت بذارم وسیلهی گم شده رو پیدا کنم، احتمال موفقیتم بیشتره تا اینکه بخوام این دعا رو بخونم، چه برسه حفظش کنم!ولی این «نادعلی» خوندن تو ذهنم حک شد! این طوری شد که وقتی خیلی دارم دنبال یه چیزی میگردم و پیدا نمیکنم، و به این نتیجه می رسم باید چندلحظه تمرکز کنم، میگم اها! دعای نادعلی رو بخونم. بعد شروع میکنم میگم : نادعلیا مظهر العجائب، بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدالله رب العالمین، الرحمن الرحیم… یعنی، نادعلیا رو شروع میکنم در کنارش حمد و سوره رو هم ادامه میدم! و بدین صورت فاتحهی همه چی رو میخونم!حالا مونده به کرم الهی وحافظه و چشمان آستیگمات بنده که گمشده پیدا بشه یا نه…! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1403 ساعت: 20:00

شاید اگر بار دیگری به روسیه سفر کنم، جرات کنم و در خیابان یا ایستگاههای تماشایی آن مملکت فریاد بزنم « ایوان ایوانویچ»! دلم میخواهد ببینم چندنفر برمیگردند! حس میکنم معادل ممد ماست! قشنگیش به ایوان ایوانویچ بودنش هست! مثل محمدرضا! یا محمدعلی! همیشه در ادبیات روسی، پای یک ایوان ایوانویچ در میان هست. نقش اصلی هم نباشد، سوار بر درشکه ی سه اسبه، در سرمای ماه دسامبر در اطراف مسکو میتازد تا خبری را به واسیلی واسیلوفسکی بدهد! از قضا واسیلی هم در خواب نیمروزی به سر میبرد و خدمه ایوان ایوانویچ را اندکی در سرسرای منزل معطل نگاه خواهد داشت!!این کتاب سه داستان از آنتوان چخوف داشت. انقدر گرم ولادیمیر و ولادیا بودم، که تعجب کرده بودم از نبود شخصی به نام ایوان ایوانوویچ! که بحمدالله در صفحات پایانی کتاب، رخ نمود!از همین کتاب:« پول هم مثل ودکا انسان را به کارهای عجیبی وامیدارد. روزی در شهرمان تاجری زندگی میکرد که در بستر مرگ بود. درست قبل از مرگش، او تقاضای عسل کرد، تمام پولها و بلیطهای برنده بخت آزمایی را با عسل مخلوط کرد و قورت داد تا دست کسی به آنها نرسد. یکبار هم که در ایستگاه راهآهنی یک گله گاو را معاینه میکردم، دلالی زیر قطار رفت و یک پایش قطع شد. ما او را به درمانگاه بردیم. خون از پایش فواره میکرد، منظره وحشتناکی بود. ولی فقط تقاضا داشت که پایش را داشته باشد، نگران بیست روبلی بود که در چکمهاش قایم کرده بود. گمان کنم ترسیده بود ممکن است از دستشان بدهد!»*بوسه، نوشتهی آنتوان چخوف، ترجمه بهاره نوبهار ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 25 بهمن 1402 ساعت: 15:02

شاید به کار بردن این اصطلاح چندان صحیح نباشد، اما به واقع یکی از « زنانه ترین» کتابهایی بود که خواندم.❤️ از آن کتابهایی که به من توانایی زیستن در درون یک زن پرشور یا دیوانه را در ساردنیا و جنوب ایتالیا میداد…کوهستان و مزارع و جنوب زمان جنگ را به تصویر میکشید…میلان مه آلود را دوباره برایم ترسیم کرد…از عشق ها، فرجام ها گفت…زنی که درد سنگ کلیه داشت،،اما این درد با درد هجر همراه شد…از همین کتاب: «مادربزرگ، که به دلش افتاده بود کهنه سرباز را خواهد دید، کرم های الیزابت آردن خرید. دیگر حدود پنجاه سال داشت و میخواست هنوز به چشم کهنه سرباز زیبا بیاید. البته چندان هم نگران این موضوع نبود. با اینکه همه معتقد بودند مرد پنجاه ساله هیچ وقت به زن همسن خودش نگاه نمیکند، مادربزرگ معتقد بود این استدلال ها فقط به کار مسائل دنیوی میآیند نه عشق. عشق نه سن و سال میشناسد و نه چیزی جز خودش را. و کهنه سرباز دقیقا چنین عشقی در دل داشت. آیا به محض دیدن مادربزرگ بلافاصله او را میشناخت؟ چهرهاش چه حالتی پیدا میکرد؟ میدانست که در حضور پدربزرگ، بابا یا همسر و دختر کهنه سرباز، همدیگر را بغل نمیکردند، فقط دست یکدیگر را میفشردند و به هم نگاه میکردند، نگاه میکردند؛ تا سرحد مرگ. البته اگر با هم قرار ملاقات میگذاشتند و تنها بیرون میرفتند، اوضاع فرق میکرد. میتوانستند همدیگر را ببوسند و برای جبران آن همه سال دوری، همدیگر را محکم بغل کنند…»*عکس روی جلد انقدر برایم ظریف و زنانه و الهام بخش داستان بود، که گوشواره هایی که زمانی از ایتالیا خریدم را آویزهی گوش مادربزرگ این قصه کردم…ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: شنبه 14 بهمن 1402 ساعت: 16:37

بچه که بودم یک نوار کاست ضبط شده از ترانه های گروه کر دختران داشتیم…یکی دوماه قبل، یاد ترانه رشیدخان همان گروه افتادم! سرچ کردم و بارها و بارها به اکثر ترانه های فولکلور این گروه مجددا گوش دادم…مشکل پسند، صنما، گل به سر عروس، کج کلاه خان، عروس آسمونا، جمال جمالو، رشید خان…برای اولین بار مشتاق شدم راجع به رشیدخان تحقیق کنم…امیرحسین خان شجاع الدوله ملقب به رشیدخان، حاکم قوچان در دوران ناصرالدین شاه قاجاری بوده. رشیدخان به تاریخ سی مهرماه سال هزار و دویست و هفتاد و دو هجری شمسی چشم از جهان فرو بست، و در مقبره خانوادگی در بارگاه امام رضا با تشریفات خاصی دفن شد. بیست و هفت روز بعد، زلزلهی مهیبی در قوچان رخ داد و عده زیادی از مردم زیر آوار کشته شدند. این دوحادثه به فاصلهی کم به وقوع پیوست و باعث سوگواری های پیاپی بین مردم کرمانج شد…و یکی از اشعاری که در مرثیه ها خوانده میشد و اسمر خانم همسر رشید خان در سرودن آن نقش داشته، ترانه رشید خان بوده…متن این ترانه به مرور دستخوش تغییراتی شده و طی سالهای متمادی در ردیف ترانه های شاد ایرانی قرار گرفت…مثال بسیاری از ترانه هایی که بدون توجه به متن غمگین آن بسیار بشکن زده و رقصیده ایم…امروز دو روزه للو فردا سه روزه لورشید نیومد للو دل میسوزه لووای وای رشید خان، سردار کل قوچانرفتی نگفتی للو یه یاری دارم لوتو شهر غربت للو دلداری دارم لووای وای رشید خان سردار کل قوچانحتی متن ترانه جمال جمالو ضیا آتابای، که این روزها در هندوستان فراگیر شده، هم حاکی از بی قراری دل مجنون در پی دختر سیاه زنگباری که آن زمانها به جنوب ایران مهاجرت کرده بودند، دارد…آﻫﺎی ﺳﻴﺎه زﻧﮕﻰ دﻟﻤﻮ ﻧﻜﻦ ﺧﻮن، وای ﺗﻮ رﻓﺘﻰ ﺳﻔﺮ ﺷﺪم ﭼﻮ ﻣﺠﻨﻮن…*قطعا بدون موسیقی و هنر، رنج این دنیا صد چندانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1402 ساعت: 16:45

مدتهاست به این پذیرش رسیده ام که آن قدر عمر نخواهم کرد که نگران نشناختن آدمهای جدید، نرفتن جاهای دور، نخواندن کتابهای نو، از دست دادن فیلمهای روز و هزاران نداشته و ندیده ها باشم…هروقت فرصتی باشد گریزی به گذشته میزنم، به کتابهای قدیمی که سالهاست دوست داشتم بخوانم، به فیلمهایی که نامشان را شنیده بودم اما قسمت تماشا نبود، به احساسات خاک گرفتهی قدیمی رنگ و بویی میبخشم…راستش روحم جلا پیدا میکند، من اگر دلبستگی،عاطفه، رنگ و نقشی بر زندگی دارم از همان قدیم ها دارم…سالها بود دلم میخواست سریال « مدار صفر درجه» را که آن زمانها جسته و گریخته چند قسمتی دیده بودم، با حواس جمع تماشا کنم…هفته قبل شروع کردم و تا نصف شبها نشستم! و چقدر کیف داد…موسیقی، شعر، تاریخ( حتی اگر به تحریف و دستوری)، زیبایی، چهره های طبیعی سالهای گذشته، تهران، پاریس، مجارستان، شیراز، حافظیه، خانه زینت الملک، جادهی تخت جمشید…دیالوگ های قدیمی و آرام، لغات مهجور، و چشمهای زیبا و عاشق…عشقهایی که زیر آوار توطئه های حکومت ها و ادیان به خاک سپرده شدند…و من با صحنه به مرگ رفتن سرگرد فتاحی، بغضم شکست و در تنهایی ظهر این روز خانه، به یاد تمام کسانی که رفتند هق هق گریستم…حتی برای کسانی که نمیشناختم و بی وصال از این جهان رفتند، گریه کردم...با دیدن جادهی تخت جمشید، هجوم خاطره هایم از شیراز، از کودکی تا چندسالی که آنجا زندگی کردم، مرا در بر گرفت…سپیده که سر بزند در این بیشهزار خزان زده شاید گلی برویدشبیه آنچه در بهار بوئیدیم .پس به نام زندگی هرگز نگو هرگز ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1402 ساعت: 16:45

حس میکردم بعد از مدتها به تماشای یکی از فیلمهای طولانی و کلاسیک سینما نشسته ام. داستانی بسیار طولانی، با توصیف ریز به ریز جزییات و صحنه ها و مناظر، که از مزارع و روستاهای نبراسکا در غرب میانهی آمریکا شروع میشود، جایی که تعدادی از مهاجران اروپایی در همسایگی کشاورزان آمریکایی به آرامی زندگی میکنند.کلود پسری سربه راه و درشت اندام و قوی، که مادری مذهبی و پدری زمین دار و دلال مآب دارد…پسری که کشف صحیحی از آنچه خود میخواهد، ندارد. شاید مدام در رودربایستی اطرافیان، ناگزیر به زندگی هایی ست که آنها میخواهند…به قول خودش، همیشه کارهای ناتمام دارد و انتخاب های اشتباه…تا جایی که آتش جنگ اروپا شعله ور میشود، و کلود این بار بالهایش را چونان عقاب میگشاید تا هدفی را انتخاب کند و شاید به اتمام رساند…داستانهایی از سفرهای طولانی با کشتی های قدیمی، کم نخواندهام. بوی نا، رطوبت، تاریکی، استفراغ خشک شده ی طبقه های پایین کشتی را از نوشته های کتاب میتوانم استشمام کنم! آنجا که موجهای طوفان زده، کشتی را در برمیگیرند، بیماری های واگیر و قحطی هایی که سرنشینان آن کشتی ها را تهدید میکند، داستانهای تکراری و سختی ست…و روایت تلخ تمامی جنگها…اینبار، تجسم جنگلهای سبز و گل آلود آغشته به توپ و خون و سنگر و ترکش…همرزمان و دوستانی که لاجرم جایی از هم جدا میشوند، زنها و دخترکانی که با عبوری لطیف، رنگی به سطور خاکستری و خون آلود داستان میپاشند…تلفیق زشتی های جنگ و هنر و عشق های خفته در خاک، همیشه درام های عجیبی میآفریند…از همین کتاب: «راهروهای کشتی بوی مرگ میداد. جوان های قوی، در حدود نوزده یا بیست ساله، وضعشان وخیم میشد و می مردند؛ چون شهامت خودشان را از دست داده بودند، چون دیگران میمردند. دکتر تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1402 ساعت: 16:45

بیستودو یا بیستوسه ساله بودم، همراه پدر و مادر و مادربزرگم، به کیش رفته بودیم. اوایل پاییز بود، و هوا برای ما اهالی سرزمینهای شمالی، به غایت گرم! اما دم غروب، حال مطبوعی میشد، خیمهی آسمان آتش میگرفت، در انتهای بیکران، آبی دریا با گدازه های غروب پیوند میخورد…صدای موج هرچند لحظه یکبار، طنین آرامش بود.یکی از غروبها، انتهای اسکلهی چوبی، خانمی با مانتو و روسری مشکی چهارزانو و تنها رو به دریا نشسته بود…جلوتر که رفتیم، مادر و مادربزرگم سر حرف را باز کردند…رو که برگرداند، زنی با چشمهای فیروزه ای بود، و لبخندی زیبا و دندانهای کوچک مروارید…میگفت اهل شمال هستم، با همسرم به کیش اومدیم و لباس فروشی داریم…هرروز غروب برای تماشای دریا به این نقطه از جزیره میام…مامان پرسید احساس تنهایی نمیکنی؟ گفت با وجود دریا؟ نه…بعدها این سوالی بود که گاهی از آدمهایی که در شهرهایی ساحلی یا کنار رودخانه زندگی میکنند، میپرسم. اینکه «با وجود دریا، حوصله تون سر میره؟ »از خیلی ها شنیدم که «دریا همیشه جوابه…وقتی خوشحالی، وقتی غم داری…وقتی هوا گرمه، روزهایی که سرد و ابریه…وقتی تنهایی، گاهی که با جمع هستی…»به گمانم پاییز دریا قشنگتر بود…تماشای آیین جمع کردن تورهای ماهیگیری…ارج نهادن به زحمات آدمهایی که با وجود سرمای آب تا زانو و کمر در آب فرو رفته اند…نگاه کردن به آبی دریا که همانند عشقی زیبا هرآن ممکن بود معشوق را ببلعد… ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: شنبه 20 آبان 1402 ساعت: 1:03

صفحه بندی