دیشب عکسی از آسمون پست کردم و نوشتم وای ماه 1…چقدر بزرگ…چقدر قرمز…و سه چهارنفر از دوستان پرسیدند خب عکس ماه کو؟ گفتم تا سرمو بلند کردم و ماه بزرگ و قرمز رو تو آسمون دیدم، غروب کرد…دوستی نوشت، مگه ماه هم غروب میکنه؟ که اومدم بهش بگم آره…ماه هم مثل تمام زیبایی های جهان یه لحظه تو زندگی آدم طلوع میکنه و بعد از مدتی غروب…درست مثل خورشید از شرق طلوع میکنه و از غرب، غروب…مثل هر حس قشنگی که مدتی تو زندگی آدمی دووم میاره ولی موقع تموم شدن از دست ادمی میلغزه و میره…
دو سه شب پیش خواب بابا رو دیدم، رو تخت اتاقم تو خونهی بابا، خوابیده بودم. بابا اومد کنار تخت نشست و ملافه رو کنار زد و صدام کرد: الی، پاشو…پاشو دخترم…بیدار شدم و بغلش کردم. انقدر از بغل کردن بابام خوشحال بودم، حتی پوست و استخوان ترقوهش رو حس میکردم…
صبح بیدار شدم و زار زار گریه کردم…از دلتنگی جای خالی بابام و خوشحالی از به اغوش کشیدنش…حالا که مینویسم تصویر توی خواب کاملا جلوی چشممه…حسش رو میدونم ولی جاش خالیه…بابام غروب کرده…
آدمیزاد صبر عجیبی دارد، برای تماشای طلوع و غروب عشق، رفاقت، سلامتی…و من تمامی لحظات عاشقانه زندگیم را، چه خوب چه سخت، چه حقیقت چه رویا، چه آغوش، چه نگاه، چه خنده و چه گریه در یادم ثبت میکنم…حتی گاهی مینویسم، برای ذخیرهی روز مبادا…برای آن روزها که دلتنگی هجوم آورد، تا چشمانم را ببندم و به یاد بیاورم تمام دستآویزهای زندگی زیسته ام را…❤️
برچسب:
نویسنده: بهار کریمیپور