و نشانه ها را پيش هم مي گذارم. مي رسم به هفت هشت سالگي، آن زمان كه مادرم سفرنامه ماژلان را مي خواند و بعد از هر ناهار، قسمتهاي جالبش را برايمان تعريف مي كرد. مي رسم به چندسال بعدش كه خودم سفرنامه آن دريانورد پرتغالي را خواندم. سالها مي گذرد و جايي به قلعه پرتغاليها در جزيره محشر هرمز و آن خاك سرخش گذرم مي افتد. يك روزي هم از " فادو" آواز بومي پرتغال به زبان منصور ضابطيان مي خوانم، و نديده ديوانه ي كوچه هاي باران خورده و قديمي و رنگين ليسبون مي شوم. يادم مي كشد به روزي كه در بروژ، مردي تيره پوست مي خواست از من اجازه بگيرد كه نوبتم را در بانك به او بدهم. گفتم من عجله ندارم، نوبت مال تو! لبخند زد و گفت از سر ساختمان آمده ام، مرخصي ام در حد نيم ساعت است. گفت اهل بلژيك كه نيستي، معلوم است. بايد پرتغالي باشي؟ گفتم نه! من ايراني هستم... ابروهايش كه بالا رفت، نوبتش رسيد و گفت من بروم...و باز يادم افتاد روزي كه نقاش منزل رو به من و تلي مي گفت، چرا كاغذ ديواري؟ اگر تنوع دوست داشته باشيد من اين ديوار را برايتان پرتاغالي رنگ بزنم!
و همه اينها را كه جمع كردم ناگهان هدف خودش را نشانم داد. " پرتغال"، و من امروزم را به اميد روزي كه بروم پرتغال و آن كاخ رنگ رنگي، آن زرد و نارنجي ها را ببينم و بوي نا را بشنوم و فادوخوانان را پي بگيرم، رويا بافته ام به رنگ پرتقال...اين طور مي شود كه با شيطانچه رفيق مي شويم و دست از جان آدمها مي كشم و خودم را به راه افكندن دلخوش مي كنم. حالا كِي و چگونه اش مهم نيست. اكنون من رويايي دارم، همين.
برچسب:
نویسنده: بهار کریمیپور