خرید بک لینک
خلاء دارد از دور دندانهايش را نشانم مي دهد. برقي در گوشه چشمش مي درخشد...و من مي شناسم اين داستان تكراري را. چند پروژه ي انساني، كاري و هرچه كه اسمش را بگذارم دارد به سرانجامِ خوش مي رسد. يكي دوتايشان بعد از چندسال، چند سال حرصي كه زيرپوستي خورده ام. فكرها و جرقه هايي كه به سرم زده بود و به نحوي عملي شان كرده ام...تاوان هم داده ام. گلايه ها هم شنيده ام، بارها خودم را سرزنش كرده ام كه " الناز! به تو چه از اين و آن و فلان و بهمان..." كنار بكش و در حاشيه امنيت، نان و ماستت را بخور. و هربار نيرويي بوده است كه بگويد " نمي ميري كه آن مخ را به كار بگيري. چيزي از تو كم نمي شود كه حتي منت اين و آن را براي هدفي بالاتر بكشي". ماكياوليست طور! دوباره زني در من بيدار مي شود كه مرا زير پر و بالش بگيرد و ترسم را بزدايد...مردي بالاي سرم پيدا مي شود كه بگويد برو، نترس، توكل كن بر خدا...
خستگي هايم براي مقطعي در مي رود. از تكه تكه هاي پازلي كه روزها و ماهها و سالها كنار هم گذاشته ام لذت مي برم...
ولي لذتش موقتي است، آرام جان ندارم. روزمرگي آفت روحم است. در اوج كار هم، يك شيطانچه، روي شانه راستم نشسته است و مدام در گوشم مي خواند از هيجان ها و دردسرهاي جديد...و من نمي توانم او را كه از همه جا رجيم است، از شانه ام برانم. و مي دانم كه بايد راهي، هدفي جديد نشانه بگيرم بلكه با شيطانچه به راه بياييم...

و نشانه ها را پيش هم مي گذارم. مي رسم به هفت هشت سالگي، آن زمان كه مادرم سفرنامه ماژلان را مي خواند و بعد از هر ناهار، قسمتهاي جالبش را برايمان تعريف مي كرد. مي رسم به چندسال بعدش كه خودم سفرنامه آن دريانورد پرتغالي را خواندم. سالها مي گذرد و جايي به قلعه پرتغاليها در جزيره محشر هرمز و آن خاك سرخش گذرم مي افتد. يك روزي هم از " فادو" آواز بومي پرتغال به زبان منصور ضابطيان مي خوانم، و نديده ديوانه ي كوچه هاي باران خورده و قديمي و رنگين ليسبون مي شوم. يادم مي كشد به روزي كه در بروژ، مردي تيره پوست مي خواست از من اجازه بگيرد كه نوبتم را در بانك به او بدهم. گفتم من عجله ندارم، نوبت مال تو! لبخند زد و گفت از سر ساختمان آمده ام، مرخصي ام در حد نيم ساعت است. گفت اهل بلژيك كه نيستي، معلوم است. بايد پرتغالي باشي؟ گفتم نه! من ايراني هستم... ابروهايش كه بالا رفت، نوبتش رسيد و گفت من بروم...و باز يادم افتاد روزي كه نقاش منزل رو به من و تلي مي گفت، چرا كاغذ ديواري؟ اگر تنوع دوست داشته باشيد من اين ديوار را برايتان پرتاغالي رنگ بزنم!
و همه اينها را كه جمع كردم ناگهان هدف خودش را نشانم داد. " پرتغال"، و من امروزم را به اميد روزي كه بروم پرتغال و آن كاخ رنگ رنگي، آن زرد و نارنجي ها را ببينم و بوي نا را بشنوم و فادوخوانان را پي بگيرم، رويا بافته ام به رنگ پرتقال...اين طور مي شود كه با شيطانچه رفيق مي شويم و دست از جان آدمها مي كشم و خودم را به راه افكندن دلخوش مي كنم. حالا كِي و چگونه اش مهم نيست. اكنون من رويايي دارم، همين.

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 5 آبان 1395 ساعت: 2:57

صفحه بندی