خرید بک لینک

نه ساله بودم كه مامان صدام مي كرد بيا برنج دم كردن ياد بگير. براي من توجيهي نداشت كه وسط كارتون حنا دختري در مزرعه پاشم برم تو آشپرخونه، اونم نه واسه هم زدن مواد كيك كه قرار باشه كلي هم ته كاسه رو ليس بزنم، واسه برنج دم كردن!

اون وقتي كه رامكال قند رو مي شست، من بايد بالا سر قابلمه آب جوش وايميستادم تا دقت كنم برنج رو كي بايد برداشت. اون لحظه كه رامكال دستش رو مي زد تو جوهر و شَخ شَخ تو هر صفحه كتاب استرلينگ مهر مي زد، من بايد قابلمه رو برمي داشتم و تو سبد ظرفشويي برمي گردوندم. دفعه هاي اول سعي كردم قابلمه رو برعكس جهتي كه مامان ياد مي ده برگردونم تا بخارش بزنه تو صورتم و بگم آخ سوختم و فيلان و مامان بگه قربون يكي يه دونم برم، نمي خواد، بدو برو كارتون نيگا كن. زهي خيال باطل ! مامان با آرامش مي گفت ادا در نيار! خودت بلدي درستش چطوريه...

مامان معتقد بود چون مامان بزرگ هيچ وقت نمي ذاشت برن تو آشپزخونه و مي گفته الان وقت درس و بازيه و بعد از ازدواج آشپزخونه هميشه هست، اوايل زندگي به دردسر افتاده. درسته من مي گفتم من نه سالمه ها، خونه شوهر كجا بود؟! مي گفت تو تنهايي، اگه من مُردم آدم نزديكي نداري كه كمكت كنه، بعد مي گي اين چه مادري بود...

كتاب آشپزي خانوم رزا منتظمي هميشه جزو كتابهاي محبوب من بوده. بارها و بارها اون كتاب رو باز كردم و عكسها و دستورهاي غذايي متنوعش رو خوندم. مواد غذايي كه در اون زمان گاهي نمي شد تلفظ كرد! اردك شكم پر را با پنير پارمزان و شراب قرمز سرخ كرده دورش مارچوبه مي چيد!

يك روز اتفاقي رسيدم به طرز تهيه چلو. توضيحات انگار كه مامان بالاسرم باشه و گام به گام و با حوصله يادم بده. اون سالها كه اينترنت و مجله آشپزي و برنامه تلويزيوني اين چيزا نبود. هميشه به كار بزرگي كه خانوم رزا منتظمي انجام داد فكر مي كنم. كه چه بسا بارها جاي خالي مادران از دنيا رفته يا بي حوصله رو براي دختران اين سرزمين پر كرده باشه...روحش شاد.

نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 14:8 توسط |

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 3:12

صفحه بندی