هوشينو گفت: من پسرعمويي دارم كه كور مادرزاد است، اما سينما مي رود. آخر اين چه تفريحي است؟
من مي توانم ببينم، اما هيچ وقت نرفتم سينما.
شوخي مي كني؟ بايد يك وقت ببرمت."
اين پاراگراف از كتاب " كافكا در كرانه " را خيلي دوست داشتم. حكايت استفاده نكردن از داشته هامان...كتاب در اوج كم خوابي تمام شد ولي تازه نشستم به مرور كردن كتاب و جستجوي نقدهايش در اينترنت...مخلص كلام، جهان هاي موازي و سورئاليسم بيش از حد موراكامي را در اين كتاب چندان جدي نگرفتم. خواندم و خودم را به دست نويسنده سپردم تا با خودش به جنگل و كتابخانه و كلبه و رستوران هاي دم ايستگاه راه آهن ببرد و فكر كنم كه شايد من هم زماني از خوردن سوپ جلبك لذت ببرم ومعيارم براي نشان دادن قوام و اندازه چيزي، كته مشتي ژاپني ها بشود. حالا زالو يا ماهي ساردين هم از آسمان باريد، يك گِلي به سرم مي گيرم...
اين طور شد كه خاطره بازي هاي هاروكي همان نيم مثقال خواب شب را هم پراند و به ما را همه شب نمي برد خواب، دل خوش كرد...
پ.ن: مدتها بود كه جرات نكرده بودم اين كتاب موراكامي را بخوانم. چند وقت قبل دوستم را ديدم كه در همان چند لحظه كوتاه وسط خيابان گفت من ديروز كافكا در كرانه رو تمام كردم، فعلا تو آسمونم. همان جمله اش را قاپيدم!
برچسب: ای خفته روزگار دریاب,ای خفته ی روزگار دریاب,
نویسنده: بهار کریمیپور