خرید بک لینک

غنی بوحمدان، دختر نه سالهی سوری، دوسال قبل در فستیوال صدای کودکان عرب، ترانه ا1 1 را می خواند و اشک به چشمان همه می آورد…این ترانه را اولین بار رمی بند علی دختر چهارساله لبنانی در سال هزار و نهصد و هشتاد و پنج خوانده بود…

تابستانی بود که من هفت ساله بودم. رفته بودیم بندرانزلی. ورودی هتل سفیدکنار، از ماشین پیاده شدم تا دنبال بابا بروم. دامن سبز کتانی داشتم که تا روی زانوهایم بود، با بلوزی سفید، روسری کوچکم را باز کردم و در هوای دلانگیز شمال بین دستهایم گرفتم و در محوطه دویدم…فقط آن صحنه یادم هست که مردی با هیکل بزرگ و ریش انبوه و پیراهن افتاده روی شلوار به طرف پدرم رفت. به بابا گفته بود یا همین حالا شلوار تن این بچه میکنید یا جلوی چشمت همینجا شلاقش می زنم…

ویدئو را که تماشا کردم، به این فکر کردم من آن زمان حتی از غنی هم دوسال کوچکتر بودم…هفت ساله بودم!

در این ترانه میخواند جینا نعیدکم…بالعید منسألکم…لیش ما فی عنا…لا اعیاد و لا زینة…آمدیم تا از شما سوال کنیم، آیا ما بازگشت و دلخوشی نداریم؟ یا عالم، ارضي محروقة…سرزمین من سوخته است…ارضي حریة مسروقة…سرزمین من به سرقت رفته است…اعطونا الطفولة…اعطونا الطفولة…کودکی ما را باز گردانید…ادونا السلام…صلح را به ما باز گردانید…

فردا تولد من است، و برای تمام سالهای سپری شده در اضطراب و رعب های القایی و قید و بندهای اجباری، شاهد رفتنهای بیشمار آدمها بودن، برای دیدن هزاران زندگی نزیسته، برای هر کودکی و جوانی از دست رفتهی جمعی که همگی با هم تجربه کردیم، برای دامن سبز کتانی هفت سالگیم، برای چشمهای ناراحت پدرم…با غنی اشک ریختم، و به خودم تبریک گفتم بابت شکستن بسیاری هنجارهای القایی که جامعه زنستیز خاورمیانه در ذهنمان کاشته بود…و تبریک به تک تک شماهایی که از یک گوشهی کار در این سالها گرفتید تا دخترها، پسرها و هموطنانمان در این اختناق رشد کنند…من،همیشه در دلم امید به فردایی بهتر داشتم و دارم، گوشه ای از شغل من، فکر من، همیشه امید دادن بوده ست…یک روز کودکی از دست رفته ما، به کودکان ما برمیگردد…امیدوارم آن روز باشم و دامن کتانی سبزی بپوشم و تولدم را کنار آدمهایم، مردمم جشن بگیرم…❤️

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: جمعه 15 مهر 1401 ساعت: 11:31

صفحه بندی