
خاله آذرروز جهانی شُلِه!نوروز امسال که مصادف بود با ماه مبارک رمضان، توفیقی نصیب بنده شد تا هرچی قیمه بود، بریزم رو زولبیاها! یک روز عصر، پدر همسر و باجناق عزیز، در اقدامی تصادفی و شایع! هردو قابلمه حلیم بدست وارد منزل شدند…داستان از اونجا شروع شد که به علت نذر شله زردِ شبهای قدرِمادرِ گرامی همسر، ما مشغول پاشیدن دارچین روی ظروف شله زرد بودیم و من همزمان، از یکی از ظرفهای تزیین نشده، قاشق قاشق شله زرد نیمه داغ در دهان میذاشتم و از عطر گلاب و زعفران و هل مست میشدم همی…!کمی بعد در راه آشپزخونه ب...
ادامه مطلب
خاله آذردختر مدرسه اییک کتاب کوچک، که دوبار خواندمش. و بسیار دوستش داشتم. با یکی از صفحاتش که درباره از دست دادن همسر و پدر بود، اشک ریختم.ادبیات ژاپن، همیشه به تنهایی، تفکرات انسان در تنهایی، رفتار ادمها در دنیای خلوت خویش، مفصل میپردازد…« دختر مدرسه ای» هم روایت تاملات دختری جوان هست که از صبحی که چشم باز میکند، هر فکر و امید و ناامیدی و احساسی را که به سراغش میاید، به خواننده منتقل میکند…از همین کتاب:« صبح از خواب بیدار شدن حال غریبی است. شبیه وقت هاییست که با دکوچان قایم باشک بازی میک...
ادامه مطلب
خاله آذردایی جان ناپلئونیادم نیست چندسال قبل بود، شاید سه سال، شاید چهارسال قبل…نرگس را دیدم، نبش کوچه ایستادیم به صحبت کردن، از هر دری حرف زدیم…بین صحبت ها گفت الناز! تازگیا کتاب دایی جان ناپلئون رو دوباره شروع کردم بخونم…و این حرف یاد من ماند! که چرا من هیچ وقت نه سراغ رمان دایی جان ناپلئون رفتم، و نه سریالش را تماشا کردم! دوست داشتم ببینم ها، ولی هربار جملات اول سریال که با صدای هوشنگ گلشیری میگفت من در یک روز سیزده مرداد، ساعت سه و ربع کم بعدازظهر عاشق شدم، خوابم میبرد! به همین راحتی، دیده...
ادامه مطلب
خاله آذراز شبهایی که گذشت…یادم نمیاد روز چندم بود که فهمیدم با این روال نمی تونم به سر ببرم…ساعتها پای اخبار، یا زیرنویس میخوندم، یا گوش می دادم، یا مطلب بالا پایین می کردم. تخمه افتابگردان میخوردم، یک گل، ده گل، صدها گل…هروقت از تخمه شکستن خسته می شدم، عناب می خوردم و مطلب می خوندم…قوت غالب عجیبی بود! روی همه اینها، یکی دو بطری آب گازدار سر می کشیدم، بشوره ببره هرآنچه از شوری و سیاهی و ترشی ملس تو دهانم ماسیده بود…یک روز یادم افتاد، آن وقتها که بابام ناگهان از دنیا رفت، رو آوردم به پلت فرم ها...
ادامه مطلب
کم سن و سال بودم، خاطرم نیست کی یادم داد هروقت چیزی گم شد دعای «نادعلی» رو بخون. سریع پیدا میشه! رفتم گشتم دعای ناد علی رو پیدا کردم، دیدم من اگه وقت بذارم وسیلهی گم شده رو پیدا کنم، احتمال موفقیتم بیشتره تا اینکه بخوام این دعا رو بخونم، چه برسه حفظش کنم!ولی این «نادعلی» خوندن تو ذهنم حک شد! این طوری شد که وقتی خیلی دارم دنبال یه چیزی میگردم و پیدا نمیکنم، و به این نتیجه می رسم باید چندلحظه تمرکز کنم، میگم اها! دعای نادعلی رو بخونم. بعد شروع میکنم میگم : نادعلیا مظهر العجائب، بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدالله رب العالمین، الرحمن الرحیم… یعنی، نادعلیا رو شروع میکنم در کنارش حمد و سوره رو هم ادامه میدم! و بدین صورت فاتحهی همه چی رو میخونم!حالا مونده به کرم الهی وحافظه و چشمان آستیگمات بنده که ...
ادامه مطلب
شاید اگر بار دیگری به روسیه سفر کنم، جرات کنم و در خیابان یا ایستگاههای تماشایی آن مملکت فریاد بزنم « ایوان ایوانویچ»! دلم میخواهد ببینم چندنفر برمیگردند! حس میکنم معادل ممد ماست! قشنگیش به ایوان ایوانویچ بودنش هست! مثل محمدرضا! یا محمدعلی! همیشه در ادبیات روسی، پای یک ایوان ایوانویچ در میان هست. نقش اصلی هم نباشد، سوار بر درشکه ی سه اسبه، در سرمای ماه دسامبر در اطراف مسکو میتازد تا خبری را به واسیلی واسیلوفسکی بدهد! از قضا واسیلی هم در خواب نیمروزی به سر میبرد و خدمه ایوان ایوانویچ را اندکی در سرسرای منزل معطل نگاه خواهد داشت!!این کتاب سه داستان از آنتوان چخوف داشت. انقدر گرم ولادیمیر و ولادیا بودم، که تعجب کرده بودم از نبود شخصی به نام ایوان ایوانوویچ! که بحمدالله در صفحات پایانی کتاب، رخ ...
ادامه مطلب
بچه که بودم یک نوار کاست ضبط شده از ترانه های گروه کر دختران داشتیم…یکی دوماه قبل، یاد ترانه رشیدخان همان گروه افتادم! سرچ کردم و بارها و بارها به اکثر ترانه های فولکلور این گروه مجددا گوش دادم…مشکل پسند، صنما، گل به سر عروس، کج کلاه خان، عروس آسمونا، جمال جمالو، رشید خان…برای اولین بار مشتاق شدم راجع به رشیدخان تحقیق کنم…امیرحسین خان شجاع الدوله ملقب به رشیدخان، حاکم قوچان در دوران ناصرالدین شاه قاجاری بوده. رشیدخان به تاریخ سی مهرماه سال هزار و دویست و هفتاد و دو هجری شمسی چشم از جهان فرو بست، و در مقبره خانوادگی در بارگاه امام رضا با تشریفات خاصی دفن شد. بیست و هفت روز بعد، زلزلهی مهیبی در قوچان رخ داد و عده زیادی از مردم زیر آوار کشته شدند. این دوحادثه به فاصلهی کم به وقوع پیوست و باعث س...
ادامه مطلب
بیستودو یا بیستوسه ساله بودم، همراه پدر و مادر و مادربزرگم، به کیش رفته بودیم. اوایل پاییز بود، و هوا برای ما اهالی سرزمینهای شمالی، به غایت گرم! اما دم غروب، حال مطبوعی میشد، خیمهی آسمان آتش میگرفت، در انتهای بیکران، آبی دریا با گدازه های غروب پیوند میخورد…صدای موج هرچند لحظه یکبار، طنین آرامش بود.یکی از غروبها، انتهای اسکلهی چوبی، خانمی با مانتو و روسری مشکی چهارزانو و تنها رو به دریا نشسته بود…جلوتر که رفتیم، مادر و مادربزرگم سر حرف را باز کردند…رو که برگرداند، زنی با چشمهای فیروزه ای بود، و لبخندی زیبا و دندانهای کوچک مروارید…میگفت اهل شمال هستم، با همسرم به کیش اومدیم و لباس فروشی داریم…هرروز غروب برای تماشای دریا به این نقطه از جزیره میام…مامان پرسید احساس تنهایی نمیکنی؟ گفت با وجود در...
ادامه مطلب
سیاه و سفید کردن عکس برای من دشوار است. گاهی موقع ادیت، امتحان میکنم، تماشا میکنم، لذت میبرم…و بعد از چند لحظه عکس را دوباره به حالت اول درمیآورم. با اینکه تماشای تصاویر عکاسی سیاه و سفید راخیلی دوست دارم، نگاه به سایه و روشن ها بسیار جذاب هست، اما حذف نور و رنگ برای من دشوار است. چنان که استفادهی مدام از رنگهای خاکستری و مشکی و سفید در مینیمال دیزاین منازل یا دفتر کار، امیدم را کم میکند…شاید به خاطر جغرافیاییست که در آن بدنیا آمدم و زندگی میکنم… ما همیشه در پی رنگ و نور دویدیم…وعده داده شدیم به زرق و برق…آسمان دلهای ما بسیاری روزها تیره و لرزان بوده…و حذف همان نور آفتابی از کوچه ها و گرمای آجرهای قرمز دیوارها و رنگ لاکی فرش و سرخی گلهای سرخ از باغچه ها طی سالها، به اندازهی کافی منظرهی چشمها...
ادامه مطلب
درسته پدیدهی ابرماه کم اتفاق میفته، اما میدونی قشنگیش به چیه؟ به اینکه پدیدهی سخاوتمندانه ای هست…همه میتونیم ببینیمش…من از پای پنجرهی خونه، تو از جاده ای در اروپا، تو از تراس خونهت تو شهری دیگه، و تو، از پنجره ای دیگه تو همین شهر…و تو بیین ماه چه کیفی کرده، نورش رو پاشیده، یکی تو دریا، یکی تو خونه، یکی تو زندان، یکی تو خواب، یکی تو کویر…زیر این نور چراغ آسمان، خوب یا بد، خوشحال یا غمگین، عاشق یا فارغ امشب رو زندگی کرده… بخوانید...
ادامه مطلب
رمان کلارا و خورشید نوشتهی کازوئو ایشی گورو، نویسندهی ژاپنیست که در سال ۲۰۱۷ برنده جایزه ی ادبیات نوبل شده است. راوی داستان، رباتی به نام کلاراست. در زمانه ای که ربات ها به عنوان دوست مصنوعی وارد زندگی خانوادگی نوجوانها میشوند. کلارا با نگاه موشکافانهی خود قصد تحلیل روابط انسانی، عشق و بیماری و جدایی و موفقیت…را دارد.ادبیات جزیی نگر ژاپن، معمولا به قدری در توصیف اماکن، آدمها و احساسات قوی عمل میکند که از سختی تجسم غیرواقعیات و داستانهای سوررئال برای من میکاهد… بعد از خواندن نقدها، به گمانم رمان های قبلی این نویسنده که تبدیل به فیلم هم شده اند، جذاب تر از نحوه ی روایت این کتاب باشند، البته در نهایت باید خواند و دید و نظر داد…گرچه ترجمه های روان امیرمهدی حقیقت، معمولا خواندن هر رمانی را دلپذیر...
ادامه مطلب
از نظر من بهار فصل مناسبی برای درس خواندن نبود! بهار که عرض میکنم، منظورم اردیبهشت و خرداده! والا فروردین که معلوم الحال بود…تا خودمونو بعد تعطیلات پیدا میکردیم میشد اردیبهشت! به قول مجری های تلویزیون، عِطر پیچ امین الدوله ها میپیچید تو تن شهر…بوته های یاس زرد، نور به خیابونها میپاشیدن. آبشارطلاها از بالای نرده ها ول میشدن رو دیوار…بوته های رز سرخ و سفید و زرد پشت سرهم غنچه باز میکردن…سبزیِ برگ درختها نو بود، قطرات بارون بهاری یهو تق تق میخورد به پنجره…پنج دقیقه بعد خبری نبود! انگار وظیفهی ابر این بود که چند لحظه بباره و بوی خاک نمدار بلند بشه و گنجشکها جیک جیکشون بره هوا و کل حواسی که به زور برای حل مساله جمع کرده بودم رو با خودش ببره اون دور دورا…درست تو همین احوال، امتحانات ثلث سوم بود! ک...
ادامه مطلب
پارسال سعیده عزیزم کتاب را معرفی کرد، از کتابخانهی بزرگش کتاب را کش رفتم و گفتم میخونم برات میارم! از این قولها که هرکس اهل کتاب و کتابخانه داشتن باشد میداند چه وعدهی الکی هست!مغازهی خودکشی یک فانتزی سیاه هست. رمان دربارهی یک دکان فروش ابزار و ادوات خودکشی ست. یک فروشگاه منحصر به فرد در زمان و مکان نامعلوم. رمان گره خورده است به نام برخی از مهم ترین چهره های ادبی و هنری که خود را کشته اند. رمانی ست راجع به مرگ و امید. برای من که قوه تخیل چندانی ندارم، نکته جذاب این کتاب، این حجم قوای تخیل راجع به جزییات ادوات و سلاحهای مرگبار یک فروشگاه از انواع سم و اسلحه و آب نبات و حشرات و طناب و بلوک سیمانی و….و توصیف ریز به ریز اینها بود…به نظرم فیلم این کتاب جذابیت بصری بیشتری خواهد داشت تا خود کتاب…از...
ادامه مطلب
هشت نه سال قبل بود، اسم گل « بنفشه آفریقایی» به گوشم خورد. بعدازظهری پاییزی، خانهی دوستی مهمان بودم. آن روز، حال جسمی چندان روبراهی نداشتم. روی مبل ال قشنگ خانهاش دراز کشیدم. صدای محوش را از آشپزخانه میشنیدم که میگفت این پوره سیب زمینی رو سرچ کنم ببینم اینا چطور درست میکنن…چشمانم سنگین شده بود که حس کردم، پتوی نرمی روی من کشید، و من غرق شدم در یکی از آرامترین خوابهای زندگیم…بیدار که شدم، آفتاب کم رمق بود، پتوپیچ روی مبل نشستم، از پنجره بزرگ خانه، برگهای زرد درختان خیابان دیده میشد. برایم چای آورد، گرمای مطبوع لیوان چای، انگشتانم را دربرگرفت…کنار میز تلویزیون، گلدانهای قشنگ و زیادی روی سنگ کف خانه چیده بود. آن موقع ها، اسم گیاهان آپارتمانی را چندان بلد نبودم…یادم هست بین صحبتها، رفت کنار گلها...
ادامه مطلب
داستان دختری نابینا که با مادرش، در کار خشک کردن، ترکیب و آماده سازی گیاهان دارویی در منزل برای فروش در بازار است. کتاب روایت لایه های ذهنی دخترک هست، از سالها ماندن در خانه و ندیدن و کتاب هایی که مادرش برایش می خوانده…و تغییراتی که پس از یکبار خروج از خانه در زندگیشان رخ می دهد…به نظر من خیلی کش دار نوشته شده بود…جاهایی از کتاب فیزیولوژی و آناتومی و کالبدشکافی بدن انسان بود، گوشه هایی از کتاب تصویر برخی گیاهان و گلها و خواص شان نقش بسته بود… گمانم کارگردان بودن عطیه عطارزاده در تعدد چاپ کتاب بی تاثیر نباشد، والا این حجم از استقبال برای این کتاب به نظر من که منطقی نیست!از این کتاب: او می گوید هر انسان دور خودش جهانی دارد؛ جهانی که رنگ، بو و حتی کلمات خاص خودش را دارد و هر فرد آن را با خودش ا...
ادامه مطلب
اسفند ماه، وقتی شروع به خواندن این کتاب کردم، بابا سرحال بود، اثری از کرونا نبود. کتاب که تموم شد، چهلم بابا هم گذشته بود…همین حوالی، رمانی ست که جومپا لاهیری به ایتالیایی نوشته و خودش نیز آنرا به انگلیسی ترجمه کرده است. روایتی از ارتباط یک زن با محیط پیرامونش، از آدم ها گرفته تا اشیا و مکان ها، حکایت وابستگی ها و گسستگی ها، حسرت ها و امیدها…از همین کتاب: «پاپا، دیگر نمی توانی تنها به پیاده روی بروی. دیگر هیچ جا نمی توانی بروی. دلت می خواست دریا همیشه آرام باشد. معمولا ادعا می کردی با همه می سازی، که سرت به کار خودت است. که از هیچ کس توقعی نداری. اما نمی شود از دریا توقع داشت که هیچ وقت توفانی نشود. قرار بود با هم به دیدن یک نمایش برویم، کاری که همیشه می کردیم. من و تو، تنها چیزی که واقعا به...
ادامه مطلب
گوشی همراه مریض که زنگ خورد، پرت شدم به سالهای دور…چندثانیه فرصت داشتم تا در ذهنم مرور کنم « آی یوزلوم»…امروز فکر کردم از بین صدها زنگی که شنیده ام، چندتایی بدجور یادم مانده…شاید دورترین خاطره، وقتی بود که داشتم دفترچه بیمه تامین اجتماعی را دست مریض می دادم که صدای موسیقی آغازین ترانه ی « طنّاز» معین در اتاق پیچید. مرد، دستپاچه جیبهای کاپشن را می گشت و من آن لحظه سراپا خواهش بودم که بگذار زنگ بزند…آن لحظه شده بودم دختر نوجوانی که در جشن عقد طناز ترین طنّاز جهان، محو تماشای رقص عروس با این ترانه بودم…گوشی را جواب داد و گفت قطع کن، بعدا زنگ می زنم…و ندانست چه قشنگترین صحنه ای در ذهن من روشن کرد و رفت…یک روزی هم رفتم تا به سربازی که زیر سرم بود سر بزنم، گوشی همراهش زنگ خورد…چند لحظه خیره ماندم ...
ادامه مطلب
تو دفتر پیشخوان دولت، یکی نوشت « مدارک تهویل اینجانب داده شد». چشمهای من ناخوداگاه سوار بر فرق سرم شد که تهویل؟! و نات اونلی یکبار، بات اولسو پای سه ورق دیگه رو هم مزین به تهویل نمود! تو دلم گفتم اخه مگه چندتا ه داریم که اونم اشتباهی می نویسی دخترجان! یهو یادم کشید به پسر دوستم که کلاس اول به مامانش گفته بود چه خبره چهارجور ز داریم! مامان، من حوصله ندارما! من فقط یه ز می تونم یاد بگیرم، خودت انتخاب کن! ...
ادامه مطلب
برای سمیرا که هرگز ندیده بودمش، بارها گریه کردم. همان چند هفته قبل که خبر پر کشیدنش را شنیدم، برایش یک نقاشی کشیدم، به یاد سمیرا که همیشه مرا تانته صدا می زد. خیلی اوقات می گفت چاوو تانته......
ادامه مطلب
تصمیم گرفتیم مثل آدمهای خیلی منظم٬ قبل از شروع سرمای زمستان٬ آقای تعمیرکار پکیج را خبر کنیم تا بیاید و نگاهی به پکیج بیندازد تا خیالمان آسوده باشد. این جور وقتها حس یک سرهنگ بازنشسته بسیاردقیق به من د...
ادامه مطلب