خاله آذر

متن مرتبط با «جستارهایی در باب عشق آلن دو باتن» در سایت خاله آذر نوشته شده است

دختر مدرسه ‌ای

  • نیلوبلاگ

    خاله آذردختر مدرسه ‌اییک کتاب کوچک، که دوبار خواندمش. و بسیار دوستش داشتم. با یکی از صفحاتش که درباره از دست دادن همسر و پدر بود،‌ اشک ریختم.ادبیات ژاپن، همیشه به تنهایی، تفکرات انسان در تنهایی، رفتار ادمها در دنیای خلوت خویش، مفصل می‌پردازد…« دختر مدرسه ای» هم روایت تاملات دختری جوان هست که از صبحی که چشم باز می‌کند، هر فکر و امید و ناامیدی و احساسی را که به سراغش میاید، به خواننده منتقل می‌کند…از همین کتاب:« صبح از خواب بیدار شدن حال غریبی است. شبیه وقت هایی‌ست که با دکوچان قایم باشک بازی می‌ک...

    ادامه مطلب
  • کتاب « درد سنگ»

  • نیلوبلاگ

    شاید به کار بردن این اصطلاح چندان صحیح نباشد، اما به واقع یکی از « زنانه ترین» کتابهایی بود که خواندم.❤️ از آن کتابهایی که به من توانایی زیستن در درون یک زن پرشور یا دیوانه را در ساردنیا و جنوب ایتالیا میداد…کوهستان و مزارع و جنوب زمان جنگ را به تصویر میکشید…میلان مه آلود را دوباره برایم ترسیم کرد…از عشق ها، فرجام ها گفت…زنی که درد سنگ کلیه داشت،،اما این درد با درد هجر همراه شد…از همین کتاب: «مادربزرگ، که به دلش افتاده بود کهنه سرباز را خواهد دید، کرم های الیزابت آردن خرید. دیگر حدود پنجاه سال داشت و میخواست هنوز به چشم کهنه سرباز زیبا بیاید. البته چندان هم نگران این موضوع نبود. با اینکه همه معتقد بودند مرد پنجاه ساله هیچ وقت به زن همسن خودش نگاه نمیکند، مادربزرگ معتقد بود این استدلال ها فقط...

    ادامه مطلب
  • مدار صفر درجه

  • نیلوبلاگ

    مدتهاست به این پذیرش رسیده ام که آن قدر عمر نخواهم کرد که نگران نشناختن آدمهای جدید، نرفتن جاهای دور، نخواندن کتابهای نو، از دست دادن فیلمهای روز و هزاران نداشته و ندیده ها باشم…هروقت فرصتی باشد گریزی به گذشته میزنم، به کتابهای قدیمی که سالهاست دوست داشتم بخوانم، به فیلمهایی که نامشان را شنیده بودم اما قسمت تماشا نبود، به احساسات خاک گرفتهی قدیمی رنگ و بویی میبخشم…راستش روحم جلا پیدا میکند، من اگر دلبستگی،عاطفه، رنگ و نقشی بر زندگی دارم از همان قدیم ها دارم…سالها بود دلم میخواست سریال « مدار صفر درجه» را که آن زمانها جسته و گریخته چند قسمتی دیده بودم، با حواس جمع تماشا کنم…هفته قبل شروع کردم و تا نصف شبها نشستم! و چقدر کیف داد…موسیقی، شعر، تاریخ( حتی اگر به تحریف و دستوری)، زیبایی، چهره های ...

    ادامه مطلب
  • پاییز دریای بندر انزلی

  • نیلوبلاگ

    بیستودو یا بیستوسه ساله بودم، همراه پدر و مادر و مادربزرگم، به کیش رفته بودیم. اوایل پاییز بود، و هوا برای ما اهالی سرزمینهای شمالی، به غایت گرم! اما دم غروب، حال مطبوعی میشد، خیمهی آسمان آتش میگرفت، در انتهای بیکران، آبی دریا با گدازه های غروب پیوند میخورد…صدای موج هرچند لحظه یکبار، طنین آرامش بود.یکی از غروبها، انتهای اسکلهی چوبی، خانمی با مانتو و روسری مشکی چهارزانو و تنها رو به دریا نشسته بود…جلوتر که رفتیم، مادر و مادربزرگم سر حرف را باز کردند…رو که برگرداند، زنی با چشمهای فیروزه ای بود، و لبخندی زیبا و دندانهای کوچک مروارید…میگفت اهل شمال هستم، با همسرم به کیش اومدیم و لباس فروشی داریم…هرروز غروب برای تماشای دریا به این نقطه از جزیره میام…مامان پرسید احساس تنهایی نمیکنی؟ گفت با وجود در...

    ادامه مطلب
  • دوراهی!

  • نیلوبلاگ

    تو دفتر پیشخوان دولت، یکی نوشت « مدارک تهویل اینجانب داده شد». چشمهای من ناخوداگاه سوار بر فرق سرم شد که تهویل؟! و نات اونلی یکبار، بات اولسو پای سه ورق دیگه رو هم مزین به تهویل نمود! تو دلم گفتم اخه مگه چندتا ه داریم که اونم اشتباهی می نویسی دخترجان! یهو یادم کشید به پسر دوستم که کلاس اول به مامانش گفته بود چه خبره چهارجور ز داریم! مامان، من حوصله ندارما! من فقط یه ز می تونم یاد بگیرم، خودت انتخاب کن! ...

    ادامه مطلب
  • یکشنبه شبی باران زده و شرجی و ساکت در استکهلم

  • نیلوبلاگ

    در هر سفر، خودم را جای دانشجو و مهاجری گذاشته ام، که تنها به آن شهر سفر کرده است. و هربار این حس را شبها، و عصر روزهای تعطیل برای خودم تداعی کرده ام. در شهرهای شلوغ، تنها در میان جمع شده ام. میان ادمهایی که با دوست و خانواده می خندند و می خورند و صحبت می کنند...در شهرهای آرام، تنها در میان مه مانده ام...با چراغهای کم نوری که از پشت پنجره ها سوسو می زنند و صدای پاشنه هایی که هر از گاهی سکوت را بر هم می زنند. و ما چه می دانیم از آنچه در اولین غروب های یکشنبه, بر آن مهاجر گذشته است......

    ادامه مطلب
  • باریک ترین خیابان جهان در پراگ!

  • نیلوبلاگ

    وینارنا چرتووکا، مشهور به باریک ترین خیابان جهان است. برخی منابع عرض آنرا پنجاه و جاهایی هفتاد سانتی متر ذکرکرده اند...بعدها در ورودی کوچه چراغ راهنمایی نصب شد. گمانم مشابه این کوچه و چراغ راهنمایی را در شهر رم هم دیده بودم. و احتمالا مشابه این کوچه در بافت قدیمی شهرهای ایران هم باشد...اما به هرحال این لقبی ست که به این کوچه داده اند، ما هم گفتیم چشم!...

    ادامه مطلب
  • چو عضوی به درد آورد روزگار...

  • نیلوبلاگ

    پیوند کلیه شده. تحت پوشش خیریه ست. این بار که ازمایشاتش رو آورده بود، بی مقدمه گفت من می تونم برم کارت اهدای عضو بگیرم؟ داشتم داروهاشو می نوشتم، کمی مکث کردم. پرسید باید کجا برم فرم پر کنم؟ تا سرمو ب...

    ادامه مطلب
  • یک روز عادی کاری ( قسمت دو)

  • نیلوبلاگ

    ( ادامه از پست قبلی) ساعت هفت: برادر و خواهری می فهمند که پدرشان عمر چندانی نخواهد داشت و صرفا به داروهای مخدر جهت تسکین درد باید رجوع کنند، پسر بر دیوار تکیه می زند و عرق می کند و زیر لب می گوید اوف....

    ادامه مطلب
  • جشن مبعث در آتن

  • نیلوبلاگ

    تصمیم قطعی گرفتیم که بریم آکروپولیس. داشتیم می گفتیم خدایی خیلی ضایع ست . اومدیم آتن، هر روز از دم در اکروپولیس هم رد می شیم، نمی ریم تو! کم کم مورد غضب خدای آسمانها زئوس قرار می گیریم...قاطعانه داشتی...

    ادامه مطلب
  • آکروپولیس از دور

  • نیلوبلاگ

    به طرز عجیبی اتصویر غیر واقعی می نمود! حتی در حالی که از کوه روبرو به اکروپولیس و پشت سر آن، کوهی که چند روز قبل رفته بودیم نگاه می کردم، انگار فتوشاپ بود! حتی بعدا که عکس را دیدم، آن سه بعد در مخیله...

    ادامه مطلب
  • کتاب « عشق در زمستان آغاز می شود»

  • نیلوبلاگ

    از همین کتاب: «گربه ها اغلب این طرف و آن طرف دنبال چیزی می گشتند که وجود خارجی نداشت. من هم در بیست و دوسال گذشته دقیقا همین کار را می کردم.» - نوشته سایمون ون بوی، ترجمه عرفان مجیب - بیشتر از روایت داستان، ترجمه روان کتاب را دوست داشتم....

    ادامه مطلب
  • صبحانه در تیفانی

  • نیلوبلاگ

    فیلمش از کتابش معروفتر است. اما گمانم به استثنای فیلم « گتسبی بزرگ»، همچنان بر نظرم پافشاری می کنم که کتابها از فیلمهایشان دوست داشتنی ترند... شاید امروزه دختران و زنان بیشتری نسبت به شصت سال قبل به ش...

    ادامه مطلب
  • اندر کرامات روغن آرگان

  • نیلوبلاگ

    چندماه قبل خانوادگی پای تلویزیون نشسته بودیم و با دقت به مستندی که فرآیند تولید روغن بررسی از مرجع آرگان طبق کپی رایت را نشان می داد، چشم دوخته بودیم. مستند در مراکش فیلمبرداری شده بود. شبیه یکی از روستاهایی که گاهی شبکه های خا...

    ادامه مطلب
  • در ستايش خورشت باميه و حتي ترشي اش!

  • نیلوبلاگ

    در دكان ميوه فروشي رفتم دوش ديدم دو هزار باميه سرد و خموش ناگه يكي باميه آمد همچو سروش گفتم خودمم باميه خر باميه پز باميه نوش نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۶ساعت 15:28 توسط | ...

    ادامه مطلب
  • زير سقف دودي

  • نیلوبلاگ

    فيلم " زير سقف دودي" را با حضور عوامل فيلم، خانوم پوران درخشنده، مريلا زارعي دوست داشتني، بهنوش طباطبايي پر عشوه، نفيسه روشن و ابوالفضل ميري در سينما به تماشا نشستيم. موضوع فيلم، موضوع تكراري سالهاي اخير، طلاق عاطفي. نقش تكراري فرهاد اصلاني در سالهاي اخير! اما به گمانم شخصيت هاي فيلم كمي رنگين تر از خاكستري بودند. در تلاشي صحيح و دير براي عبور از بحرانهايي كه شرايط زندگي برايشان ايجاد كرده بود... ...

    ادامه مطلب
  • ملت عشق

  • نیلوبلاگ

    فرم روايي كتاب" ملت عشق" جذاب است. گرچه عجيب تداعي گر روال رمان هاي جومپا لاهيري ست. داستان شوريدگي حضرت مولانا و شمس تبريزي هم قصه اي آشنا و هميشه شنيدني ست. حتي ماجراي رمانتيك امروزي عزيز و اللا هم چندان غريب و دور از انتظار نيست. شايد تمام اينها باعث شد رمان غافلگيرم نكند. اما از آنجا كه زندگي ش...

    ادامه مطلب
  • فرياد كه دررهگذر آدم خاكي...

  • نیلوبلاگ

    رولف دوبلي جايي در كتاب " هنر شفاف انديشيدن" مي نويسد : در حقيقت هيچ نيروي متعادل كننده اي براي وقايع مستقل در جهان وجود ندارد. از هر دست بدهي، از همان دست مي گيري اصلا وجود خارجي ندارد. مانده ام حرف رولف دوبلي را آويزه گوش كنم يا فروغي بسطامي كه مي سرايد: مردان خدا پرده پندار دريدند يعني همه جا ...

    ادامه مطلب
  • جستارهايي در باب عشق

  • نیلوبلاگ

    " جستارهايي در باب عشق" نوشته آلن دو باتن، جسته و گريخته خوانده بودمش...به نظرم موقع خواندنش اضطرابي مي گرفتم كه نمي شد از اول شروع به خوانش كنم! حدود ده روز قبل تصميم گرفتم از اول و مرتب بازخواني كنم. دروغ چرا؟ بسياري جاها لبخند بر لبم آورد و گفتم اي لامصب! دقيقا همين طور هست كه نوشته اي...بگذريم، كتاب نثر و داستان رواني دارد كه جزييات رابطه عاشقانه را از شكل گيري عشق تا به سقوط ان احساس و ترميم زخم و بازيابي فرد بيان مي كند.از متن كتاب:دوستي هايي كه تنها با چندشام در رستوران تغذيه مي شوند هرگز عمق رابطه اي را كه در يك كوه پيمايي يا در طول تحصيل در دانشگاه شكل گرفته، نمي يابند. دو نفري كه در يك جنگل از ديدن شيري شگفت زده شده اند، عميقا به هم مي پيوندند، مگر آنكه شير يكي از آنها را خورده باش...

    ادامه مطلب
  • فادوهای نارنجی

  • نیلوبلاگ

    خلاء دارد از دور دندانهايش را نشانم مي دهد. برقي در گوشه چشمش مي درخشد...و من مي شناسم اين داستان تكراري را. چند پروژه ي انساني، كاري و هرچه كه اسمش را بگذارم دارد به سرانجامِ خوش مي رسد. يكي دوتايشان بعد از چندسال، چند سال حرصي كه زيرپوستي خورده ام. فكرها و جرقه هايي كه به سرم زده بود و به نحوي عملي شان كرده ام...تاوان هم داده ام. گلايه ها هم شنيده ام، بارها خودم را سرزنش كرده ام كه " الناز! به تو چه از اين و آن و فلان و بهمان..." كنار بكش و در حاشيه امنيت، نان و ماستت را بخور. و هربار نيرويي بوده است كه بگويد " نمي ميري كه آن مخ را به كار بگيري. چيزي از تو كم نمي شو...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    جستارهايي در باب عشق | جستارهایی در باب عشق آلن دو باتن |