خاله آذر

متن مرتبط با «ماه سرخست و مشوش» در سایت خاله آذر نوشته شده است

پاتوق ها

  • نیلوبلاگ

    خاله آذرپاتوق هاجومپا لاهیری؛ از جمله نویسندگان محبوب من. رمانهای بلند جومپا لاهیری، همیشه جزو خاطرات خوشم از کتاب‌خوانی ست. جایی که می‌شد در تصورات، با مهاجرانی از هندوستان به آمریکا سفر کرد و در فرهنگ جدید کم کم ادغام شد…یا داستانهایی که در هندوستان می‌گذشت، بوی ادویه ها، سر و صدای بازی بچه های پابرهنه در گودی های پشت خانه ها، رسم و رسومات غریب ازدواج یا سوگواری، همه و همه با ترجمه های روان امیرمهدی حقیقت، در سرم می‌پیچید و به جانم می نشست…کتاب « پاتوق ها»، روایت هایی ست از پاتوق های زنی که تن...

    ادامه مطلب
  • روز جهانی شُلِه!

  • نیلوبلاگ

    خاله آذرروز جهانی شُلِه!نوروز امسال که مصادف بود با ماه مبارک رمضان، توفیقی نصیب بنده شد تا هرچی قیمه بود‌، بریزم رو زولبیاها! یک روز عصر، پدر همسر و باجناق عزیز، در اقدامی تصادفی و شایع! هردو قابلمه حلیم بدست وارد منزل شدند…داستان از اونجا شروع شد که به علت نذر شله زردِ شبهای قدرِمادرِ گرامی همسر، ما مشغول پاشیدن دارچین روی ظروف شله زرد بودیم و من همزمان، از یکی از ظرفهای تزیین نشده، قاشق قاشق شله زرد نیمه داغ در دهان میذاشتم و از عطر گلاب و زعفران و هل مست می‌شدم همی…!کمی بعد در راه آشپزخونه ب...

    ادامه مطلب
  • سخت پوست

  • نیلوبلاگ

    خاله آذرسخت پوستسخت پوست اثری راجع به پدر است، درباره‌ی رفت و بازگشت های مکرر پدر، درباره بارانی که بند نمی‌آید و عکس هایی که از حافظه نمی‌رود.پدر راوی داستان که به اشکال گوناگون سرنوشتش با آب گره خورده است. پدری که عادت های عجیب و بازگشت های مداوم دارد…داستان در شمال کشور و نزدیک رامسر می‌گذرد…گورستان رامسر، ویلا و دریای نزدیک رامسر…موضوع داستان جالب بود. اما گمانم نحوه روایت فصل به فصل و عقب گردهای متعدد، کمی باعث سردرگمی خواننده می‌شد…از همین کتاب: «پدرم همیشه می‌گفت نان ما توی سفره‌ی همین مس...

    ادامه مطلب
  • دایی جان ناپلئون

  • نیلوبلاگ

    خاله آذردایی جان ناپلئونیادم نیست چندسال قبل بود، شاید سه سال، شاید چهارسال قبل…نرگس را دیدم، نبش کوچه ایستادیم به صحبت کردن، از هر دری حرف زدیم…بین صحبت ها گفت الناز! تازگیا کتاب دایی جان ناپلئون رو دوباره شروع کردم بخونم…و این حرف یاد من ماند! که چرا من هیچ وقت نه سراغ رمان دایی جان ناپلئون رفتم، و نه سریالش را تماشا کردم! دوست داشتم ببینم ها، ولی هربار جملات اول سریال که با صدای هوشنگ گلشیری می‌گفت من در یک روز سیزده مرداد، ساعت سه و ربع کم بعدازظهر عاشق شدم، خوابم می‌برد! به همین راحتی، دیده...

    ادامه مطلب
  • قانون جاذبه

  • نیلوبلاگ

    خاله آذرقانون جاذبهسه چهارماه طول کشید تا این کتاب «۱۳۰» صفحه ای رو بخونم…واقعا مثل کار نیمه تمام روی میزپاتختی هرروز تو چشمم فرو می‌رفت… شاید در حالت عادی جذابیت بیشتری می‌تونست برام داشته باشه، ولی فقط خوندم که خونده باشم!داستان زنی که به کلانتری میره، برای اعتراف به جرمی در گذشته های دور…و چالش افسر کشیک با این زن، در نوع خود جالب و اعصاب خرد کن هست!از این کتاب:«مشکل بازرسی صحنه‌ی مرگ، بوشه. اگه چهارپنج روز از مرگ طرف گذشته باشه قابل تحمله، ولی اگه ده دوازده روز شده باشه دیگه نمیشه همین جوری ...

    ادامه مطلب
  • سوپر ستارخان

  • نیلوبلاگ

    اوایل تابستون، حدود ظهر داشتم از پله های ساختمون خونه میرفتم بالا، صداهایی رو شنیدم که داد میزدن، خانوووم، خانوووم…!ًبرگشتم به سمت صدا، دیدم دو تا پسربچه، تو محوطه صدام میکنن و میگن میشه یه لحظه بیایین اینجا؟! از شباهت یکی از بچه ها به مادرش، و یکی دیگه به پدرش، متوجه شدم بچه های کدوم همسایه ها هستن…پرسیدم چی شده؟ گفتن میشه بیاین از فروشگاه اسباب بازی ما دیدن کنید؟! گفتم اره، بریم نشونم بدین. پسر کوچولو، یه ظرف کوچولو با چندتا آب نبات، تعارفم کرد. گفت شیرینی فروشگاه ما...

    ادامه مطلب
  • ایوان ایوانویچ!

  • نیلوبلاگ

    شاید اگر بار دیگری به روسیه سفر کنم، جرات کنم و در خیابان یا ایستگاههای تماشایی آن مملکت فریاد بزنم « ایوان ایوانویچ»! دلم میخواهد ببینم چندنفر برمیگردند! حس میکنم معادل ممد ماست! قشنگیش به ایوان ایوانویچ بودنش هست! مثل محمدرضا! یا محمدعلی! همیشه در ادبیات روسی، پای یک ایوان ایوانویچ در میان هست. نقش اصلی هم نباشد، سوار بر درشکه ی سه اسبه، در سرمای ماه دسامبر در اطراف مسکو میتازد تا خبری را به واسیلی واسیلوفسکی بدهد! از قضا واسیلی هم در خواب نیمروزی به سر میبرد و خدمه ایوان ایوانویچ را اندکی در سرسرای منزل معطل نگاه خواهد داشت!!این کتاب سه داستان از آنتوان چخوف داشت. انقدر گرم ولادیمیر و ولادیا بودم، که تعجب کرده بودم از نبود شخصی به نام ایوان ایوانوویچ! که بحمدالله در صفحات پایانی کتاب، رخ ...

    ادامه مطلب
  • سرای سعدالسلطنة- قزوین

  • نیلوبلاگ

    سیاه و سفید کردن عکس برای من دشوار است. گاهی موقع ادیت، امتحان میکنم، تماشا میکنم، لذت میبرم…و بعد از چند لحظه عکس را دوباره به حالت اول درمیآورم. با اینکه تماشای تصاویر عکاسی سیاه و سفید راخیلی دوست دارم، نگاه به سایه و روشن ها بسیار جذاب هست، اما حذف نور و رنگ برای من دشوار است. چنان که استفادهی مدام از رنگهای خاکستری و مشکی و سفید در مینیمال دیزاین منازل یا دفتر کار، امیدم را کم میکند…شاید به خاطر جغرافیاییست که در آن بدنیا آمدم و زندگی میکنم… ما همیشه در پی رنگ و نور دویدیم…وعده داده شدیم به زرق و برق…آسمان دلهای ما بسیاری روزها تیره و لرزان بوده…و حذف همان نور آفتابی از کوچه ها و گرمای آجرهای قرمز دیوارها و رنگ لاکی فرش و سرخی گلهای سرخ از باغچه ها طی سالها، به اندازهی کافی منظرهی چشمها...

    ادامه مطلب
  • ماه آبی

  • نیلوبلاگ

    درسته پدیدهی ابرماه کم اتفاق میفته، اما میدونی قشنگیش به چیه؟ به اینکه پدیدهی سخاوتمندانه ای هست…همه میتونیم ببینیمش…من از پای پنجرهی خونه، تو از جاده ای در اروپا، تو از تراس خونهت تو شهری دیگه، و تو، از پنجره ای دیگه تو همین شهر…و تو بیین ماه چه کیفی کرده، نورش رو پاشیده، یکی تو دریا، یکی تو خونه، یکی تو زندان، یکی تو خواب، یکی تو کویر…زیر این نور چراغ آسمان، خوب یا بد، خوشحال یا غمگین، عاشق یا فارغ امشب رو زندگی کرده… بخوانید...

    ادامه مطلب
  • کلارا و خورشید

  • نیلوبلاگ

    رمان کلارا و خورشید نوشتهی کازوئو ایشی گورو، نویسندهی ژاپنیست که در سال ۲۰۱۷ برنده جایزه ی ادبیات نوبل شده است. راوی داستان، رباتی به نام کلاراست. در زمانه ای که ربات ها به عنوان دوست مصنوعی وارد زندگی خانوادگی نوجوانها میشوند. کلارا با نگاه موشکافانهی خود قصد تحلیل روابط انسانی، عشق و بیماری و جدایی و موفقیت…را دارد.ادبیات جزیی نگر ژاپن، معمولا به قدری در توصیف اماکن، آدمها و احساسات قوی عمل میکند که از سختی تجسم غیرواقعیات و داستانهای سوررئال برای من میکاهد… بعد از خواندن نقدها، به گمانم رمان های قبلی این نویسنده که تبدیل به فیلم هم شده اند، جذاب تر از نحوه ی روایت این کتاب باشند، البته در نهایت باید خواند و دید و نظر داد…گرچه ترجمه های روان امیرمهدی حقیقت، معمولا خواندن هر رمانی را دلپذیر...

    ادامه مطلب
  • مغازهی خودکشی

  • نیلوبلاگ

    پارسال سعیده عزیزم کتاب را معرفی کرد، از کتابخانهی بزرگش کتاب را کش رفتم و گفتم میخونم برات میارم! از این قولها که هرکس اهل کتاب و کتابخانه داشتن باشد میداند چه وعدهی الکی هست!مغازهی خودکشی یک فانتزی سیاه هست. رمان دربارهی یک دکان فروش ابزار و ادوات خودکشی ست. یک فروشگاه منحصر به فرد در زمان و مکان نامعلوم. رمان گره خورده است به نام برخی از مهم ترین چهره های ادبی و هنری که خود را کشته اند. رمانی ست راجع به مرگ و امید. برای من که قوه تخیل چندانی ندارم، نکته جذاب این کتاب، این حجم قوای تخیل راجع به جزییات ادوات و سلاحهای مرگبار یک فروشگاه از انواع سم و اسلحه و آب نبات و حشرات و طناب و بلوک سیمانی و….و توصیف ریز به ریز اینها بود…به نظرم فیلم این کتاب جذابیت بصری بیشتری خواهد داشت تا خود کتاب…از...

    ادامه مطلب
  • راهنمای مردن با گیاهان دارویی

  • نیلوبلاگ

    داستان دختری نابینا که با مادرش، در کار خشک کردن، ترکیب و آماده سازی گیاهان دارویی در منزل برای فروش در بازار است. کتاب روایت لایه های ذهنی دخترک هست، از سالها ماندن در خانه و ندیدن و کتاب هایی که مادرش برایش می خوانده…و تغییراتی که پس از یکبار خروج از خانه در زندگیشان رخ می دهد…به نظر من خیلی کش دار نوشته شده بود…جاهایی از کتاب فیزیولوژی و آناتومی و کالبدشکافی بدن انسان بود، گوشه هایی از کتاب تصویر برخی گیاهان و گلها و خواص شان نقش بسته بود… گمانم کارگردان بودن عطیه عطارزاده در تعدد چاپ کتاب بی تاثیر نباشد، والا این حجم از استقبال برای این کتاب به نظر من که منطقی نیست!از این کتاب: او می گوید هر انسان دور خودش جهانی دارد؛ جهانی که رنگ، بو و حتی کلمات خاص خودش را دارد و هر فرد آن را با خودش ا...

    ادامه مطلب
  • عطونا الطفولة

  • نیلوبلاگ

    غنی بوحمدان، دختر نه سالهی سوری، دوسال قبل در فستیوال صدای کودکان عرب، ترانه اعطونا الطفولة را می خواند و اشک به چشمان همه می آورد…این ترانه را اولین بار رمی بند علی دختر چهارساله لبنانی در سال هزار و نهصد و هشتاد و پنج خوانده بود…تابستانی بود که من هفت ساله بودم. رفته بودیم بندرانزلی. ورودی هتل سفیدکنار، از ماشین پیاده شدم تا دنبال بابا بروم. دامن سبز کتانی داشتم که تا روی زانوهایم بود، با بلوزی سفید، روسری کوچکم را باز کردم و در هوای دلانگیز شمال بین دستهایم گرفتم و در محوطه دویدم…فقط آن صحنه یادم هست که مردی با هیکل بزرگ و ریش انبوه و پیراهن افتاده روی شلوار به طرف پدرم رفت. به بابا گفته بود یا همین حالا شلوار تن این بچه میکنید یا جلوی چشمت همینجا شلاقش می زنم…ویدئو را که تماشا کردم، به ا...

    ادامه مطلب
  • همین حوالی

  • نیلوبلاگ

    اسفند ماه، وقتی شروع به خواندن این کتاب کردم، بابا سرحال بود، اثری از کرونا نبود. کتاب که تموم شد، چهلم بابا هم گذشته بود…همین حوالی، رمانی ست که جومپا لاهیری به ایتالیایی نوشته و خودش نیز آنرا به انگلیسی ترجمه کرده است. روایتی از ارتباط یک زن با محیط پیرامونش، از آدم ها گرفته تا اشیا و مکان ها، حکایت وابستگی ها و گسستگی ها، حسرت ها و امیدها…از همین کتاب: «پاپا، دیگر نمی توانی تنها به پیاده روی بروی. دیگر هیچ جا نمی توانی بروی. دلت می خواست دریا همیشه آرام باشد. معمولا ادعا می کردی با همه می سازی، که سرت به کار خودت است. که از هیچ کس توقعی نداری. اما نمی شود از دریا توقع داشت که هیچ وقت توفانی نشود. قرار بود با هم به دیدن یک نمایش برویم، کاری که همیشه می کردیم. من و تو، تنها چیزی که واقعا به...

    ادامه مطلب
  • طرح تتو!

  • نیلوبلاگ

    دخترک پیشم نشسته بود و داشت از این سوالها می پرسید که یه دوستی دارم اینجا نیست ها! ولی یه مشکلی براش پیش اومده، گفته یواشکی از دکتر سوال کن! و خب خدا خیر این دوستهای نامرئی رو بده که همیشه سوالات شخصی و مصایب خصوصی رو میشه به اونها نسبت داد! آروم بهش گفتم ببین، شماها که پیوند کبد شدین، بدنتون نسبت به دستکاری حساسه، ممکنه زخم ها سخت تر ترمیم بشن، عفونت کنه، کار بتراشه…اگر واقعا لازم نیست، به « دوستت» بگو این جور کارها رو انجام نده!رفت تو فکر گفت خب حالا اون هیچی…! ...

    ادامه مطلب
  • آی یوزلوم…

  • نیلوبلاگ

    گوشی همراه مریض که زنگ خورد، پرت شدم به سالهای دور…چندثانیه فرصت داشتم تا در ذهنم مرور کنم « آی یوزلوم»…امروز فکر کردم از بین صدها زنگی که شنیده ام، چندتایی بدجور یادم مانده…شاید دورترین خاطره، وقتی بود که داشتم دفترچه بیمه تامین اجتماعی را دست مریض می دادم که صدای موسیقی آغازین ترانه ی « طنّاز» معین در اتاق پیچید. مرد، دستپاچه جیبهای کاپشن را می گشت و من آن لحظه سراپا خواهش بودم که بگذار زنگ بزند…آن لحظه شده بودم دختر نوجوانی که در جشن عقد طناز ترین طنّاز جهان، محو تماشای رقص عروس با این ترانه بودم…گوشی را جواب داد و گفت قطع کن، بعدا زنگ می زنم…و ندانست چه قشنگترین صحنه ای در ذهن من روشن کرد و رفت…یک روزی هم رفتم تا به سربازی که زیر سرم بود سر بزنم، گوشی همراهش زنگ خورد…چند لحظه خیره ماندم ...

    ادامه مطلب
  • دوراهی!

  • نیلوبلاگ

    تو دفتر پیشخوان دولت، یکی نوشت « مدارک تهویل اینجانب داده شد». چشمهای من ناخوداگاه سوار بر فرق سرم شد که تهویل؟! و نات اونلی یکبار، بات اولسو پای سه ورق دیگه رو هم مزین به تهویل نمود! تو دلم گفتم اخه مگه چندتا ه داریم که اونم اشتباهی می نویسی دخترجان! یهو یادم کشید به پسر دوستم که کلاس اول به مامانش گفته بود چه خبره چهارجور ز داریم! مامان، من حوصله ندارما! من فقط یه ز می تونم یاد بگیرم، خودت انتخاب کن! ...

    ادامه مطلب
  • روح گریان من

  • نیلوبلاگ

    کتاب داستان واقعی زندگی زنی زیبا به نام کیم هیون هی است. او از نوجوانی عضو حزب کره شمالی انتخاب شد و دوره های پیچیده و سختی برای تربیت به عنوان جاسوس برای کشور دید. کتاب روایات عجیبی از زندگی مردم عاد...

    ادامه مطلب
  • زمانی که یک اثر هنری بودم

  • نیلوبلاگ

    از کتابهایی که به وقت قطع اینترنت و ارتباط با دنیای داخل و خارج تمام شد...داستان از این قرار بود: چه کسی هرگز تصور نکرده که به یک شیء تبدیل شود؟ یا حتی شیئی ستایش برانگیز؟...از همین کتاب«:اگر زشتی بلا...

    ادامه مطلب
  • پاییز نا ارامی که ارام و سخت می گذرد...

  • نیلوبلاگ

    یادم نیست این کتاب را کی و چرا خریده بودم! در شبهای پاییزی نه چندان آرامی، چند صفحه از این کتاب، شده بود مایه دلمشغولی...ماجرای رمان در دهکده زیبای بورگ می گذرد و داستان زنی به نام بریت ماری است که عم...

    ادامه مطلب