خاله آذر

متن مرتبط با «پاییز که میشه رادیو چهرازی» در سایت خاله آذر نوشته شده است

از شبهایی که گذشت…

  • نیلوبلاگ

    خاله آذراز شبهایی که گذشت…یادم نمیاد روز چندم بود که فهمیدم با این روال نمی تونم به سر ببرم…ساعتها پای اخبار، یا زیرنویس می‌خوندم، یا گوش می دادم، یا مطلب بالا پایین می کردم. تخمه افتابگردان می‌خوردم، یک گل، ده گل، صدها گل…هروقت از تخمه شکستن خسته می شدم، عناب می خوردم و مطلب می خوندم…قوت غالب عجیبی بود! روی همه اینها، یکی دو بطری آب گازدار سر می کشیدم، بشوره ببره هرآنچه از شوری و سیاهی و ترشی ملس تو دهانم ماسیده بود…یک روز یادم افتاد، آن وقتها که بابام ناگهان از دنیا رفت، رو آوردم به پلت فرم ها...

    ادامه مطلب
  • پاییز دریای بندر انزلی

  • نیلوبلاگ

    بیستودو یا بیستوسه ساله بودم، همراه پدر و مادر و مادربزرگم، به کیش رفته بودیم. اوایل پاییز بود، و هوا برای ما اهالی سرزمینهای شمالی، به غایت گرم! اما دم غروب، حال مطبوعی میشد، خیمهی آسمان آتش میگرفت، در انتهای بیکران، آبی دریا با گدازه های غروب پیوند میخورد…صدای موج هرچند لحظه یکبار، طنین آرامش بود.یکی از غروبها، انتهای اسکلهی چوبی، خانمی با مانتو و روسری مشکی چهارزانو و تنها رو به دریا نشسته بود…جلوتر که رفتیم، مادر و مادربزرگم سر حرف را باز کردند…رو که برگرداند، زنی با چشمهای فیروزه ای بود، و لبخندی زیبا و دندانهای کوچک مروارید…میگفت اهل شمال هستم، با همسرم به کیش اومدیم و لباس فروشی داریم…هرروز غروب برای تماشای دریا به این نقطه از جزیره میام…مامان پرسید احساس تنهایی نمیکنی؟ گفت با وجود در...

    ادامه مطلب
  • زمانی که یک اثر هنری بودم

  • نیلوبلاگ

    از کتابهایی که به وقت قطع اینترنت و ارتباط با دنیای داخل و خارج تمام شد...داستان از این قرار بود: چه کسی هرگز تصور نکرده که به یک شیء تبدیل شود؟ یا حتی شیئی ستایش برانگیز؟...از همین کتاب«:اگر زشتی بلا...

    ادامه مطلب
  • پاییز نا ارامی که ارام و سخت می گذرد...

  • نیلوبلاگ

    یادم نیست این کتاب را کی و چرا خریده بودم! در شبهای پاییزی نه چندان آرامی، چند صفحه از این کتاب، شده بود مایه دلمشغولی...ماجرای رمان در دهکده زیبای بورگ می گذرد و داستان زنی به نام بریت ماری است که عم...

    ادامه مطلب
  • یکشنبه شبی باران زده و شرجی و ساکت در استکهلم

  • نیلوبلاگ

    در هر سفر، خودم را جای دانشجو و مهاجری گذاشته ام، که تنها به آن شهر سفر کرده است. و هربار این حس را شبها، و عصر روزهای تعطیل برای خودم تداعی کرده ام. در شهرهای شلوغ، تنها در میان جمع شده ام. میان ادمهایی که با دوست و خانواده می خندند و می خورند و صحبت می کنند...در شهرهای آرام، تنها در میان مه مانده ام...با چراغهای کم نوری که از پشت پنجره ها سوسو می زنند و صدای پاشنه هایی که هر از گاهی سکوت را بر هم می زنند. و ما چه می دانیم از آنچه در اولین غروب های یکشنبه, بر آن مهاجر گذشته است......

    ادامه مطلب
  • استکهلم مه آلود

  • نیلوبلاگ

    در هر سفر، خودم را جای دانشجو و مهاجری گذاشته ام، که تنها به آن شهر سفر کرده است. و هربار این حس را شبها، و عصر روزهای تعطیل برای خودم تداعی کرده ام. در شهرهای شلوغ، تنها در میان جمع شده ام. میان ادمهایی که با دوست و خانواده می خندند و می خورند و صحبت می کنند...در شهرهای آرام، تنها در میان مه مانده ام...با چراغهای کم نوری که از پشت پنجره ها سوسو می زنند و صدای پاشنه هایی که هر از گاهی سکوت را بر هم می زنند. و ما چه می دانیم از آنچه در اولین غروب های یکشنبه بر آن مهاجر گذشته است......

    ادامه مطلب
  • سیتی هال استکهلم

  • نیلوبلاگ

    تالار شهر استکهلم,، یکی از معروفترین بناهای این شهر است، که تصاویرش در بسیاری از کارت پستال ها یا نقاشی های این شهر پیداست...حدود یکصد سال قدمت دارد، اما طرز معماری آن، بنا را قدیمی تر نشان می دهد. در ...

    ادامه مطلب
  • شنبه پاییزی

  • نیلوبلاگ

    تو تاکسی نشستم، راننده رادیو رو روشن کرد، خم شد داشبورد باز کرد، عینک افتابی ورداشت زد به چشماش. بعد در حالیکه به صدای شاهین شرافتی گوش می دادیم، ناخن گیر ورداشت. انگشتاشو رو فرمون گذاشته بود، طنین ش گفتن های شاهین، با صدای شکستن ناخن ها و باد پاییز در هم می پیچید...فضای غریبی بود!...

    ادامه مطلب