چلو - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 3:12
نه ساله بودم كه مامان صدام مي كرد بيا برنج دم كردن ياد بگير. براي من توجيهي نداشت كه وسط كارتون حنا دختري در مزرعه پاشم برم تو آشپرخونه، اونم نه واسه هم زدن مواد كيك كه قرار باشه كلي هم ته كاسه رو ليس بزنم، واسه برنج دم كردن!xa0 اون وقتي كه رامكال قند رو مي شست، من بايد بالا سر قابلمه آب جوش وايميست...
فرياد كه دررهگذر آدم خاكي... - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 3:12
رولف دوبلي xa0جايي در كتاب " هنر شفاف انديشيدن" مي نويسد : در حقيقت هيچ نيروي متعادل كننده اي براي وقايع مستقل در جهان وجود xa0ندارد. از هر دست بدهي، از همان دست مي گيري اصلا وجود خارجي ندارد. مانده ام حرف رولف دوبلي را آويزه گوش كنم يا فروغي بسطامي كه مي سرايد:xa0 مردان خدا پرده پندار دريدند يعني ه...
طرفين! - تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 22:19
براي مريض خانوم مسن، با وزن بالا و ناراحتي مفاصل زانو و لگن هفته قبل، باطري تعبيه شده. با كمك يه پسر حدودا سي و پنج ساله ش، و يه خانوم بسيار چاق و كُند ديگه، وارد اتاق معاينه شده... بعد از تمام شدن آناليز و معاينه و نوشتن داروها، مريض آروم به كمك پسرش از رو مبل بلند ميشه و بيرون مي ره. خانوم همراه، ...
امان از خزان - تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 22:19
به گمانم پاييز زني باشد اغواگر كه دهه چهارم زندگي را زيسته باشد. زني كه رنگها و طعم ها را مي داند. خوب بلد است غافلگيري را، گاهي با گرمي آفتاب ظهر پيدايش مي شود، روزي با مه بعدازظهر مي پلكد. شبي قطره هاي باران را بر شيشه ها مي كوبد و عاشقان را پاي پنجره هاي تاريك به تماشاي خويش مي كشاند، صبحي گرد و ...
جستارهايي در باب عشق - تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 22:19
" جستارهايي در باب عشق" نوشته آلن دو باتن، جسته و گريخته خوانده بودمش...به نظرم موقع خواندنش اضطرابي مي گرفتم كه نمي شد از اول شروع به خوانش كنم! حدود ده روز قبل تصميم گرفتم از اول و مرتب بازخواني كنم. دروغ چرا؟ بسياري جاها لبخند بر لبم آورد و گفتم اي لامصب! دقيقا همين طور هست كه نوشته اي...بگذريم، ...
٨/٨/؟ - تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 16:28
يهو ياد دوستي افتادم كه گفته بود تا تاريخ ٨٨/٨/٨ ازدواج مي كنم. شد٩٥/٨/٨، دكترا، فوق دكترا، اون ور دنيا، اين ور دنيا...نيمه گمشده ش كجايي؟!دقيقا كجايي؟
فادوهای نارنجی - تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 2:57
خلاء دارد از دور دندانهايش را نشانم مي دهد. برقي در گوشه چشمش مي درخشد...و من مي شناسم اين داستان تكراري را. چند پروژه ي انساني، كاري و هرچه كه اسمش را بگذارم دارد به سرانجامِ خوش مي رسد. يكي دوتايشان بعد از چندسال، چند سال حرصي كه زيرپوستي خورده ام. فكرها و جرقه هايي كه به سرم زده بود و به نحوي عمل...
كاپي ! - تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 16:30
-ديدي كه رسوا شد دلم؟ xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 Seen- -غرق تمنا شد دلم؟ xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 Seen- - خوبه باز حداقل ديدي!
دويمانج - تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 19:00
روزهايي كه سركار نباشم، معمولا ده برابر بيشتر كار دارم!به قول زهرا، سركار خستگي ادم در مي رود انگار! كار يدي انقدر خسته نمي كند كه استرس از آدم انرژي مي برد...به هر روي، امروز هوس كردم دويمانج يا دوغرامانج كه ما در محاوره " دويماش" مي گوييم، درست كنم. دقيقا به ياد مامان بزرگم...وقتي نان و پنير و گرد...
طناز - تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 19:00
به جرات طناز، اسطوره من بود. نگويم از كودكي كه به خانه خانوم معلم مي رفتم، ولي از دوم سوم راهنمايي بسيار دوستش داشتم. قد بلند، چشمهاي قهوه اي روشن، دندانهاي رديف و سفيد، راه رفتني زنانه، صدايي كه گاهي خش دار بود و پرغمزه، رقصي زيبا...همه اينها فاكتورهايي بود براي من كه دلم بخواهد من هم روزي مثل طناز...
پاييز كه مياد دلها چه ديوونه مي شن - تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 19:00
پاييز! تو اگر براي همه فصل برگ ريزان باشي، براي من موسم كِرم ريزاني!تو كه مي آيي، مي شوم خطرناك ترين دشمن روح و بااحساس ترين رفيقِ جانم! پاييز! گفته بودم كه چند سالي است از تو مي ترسم و برايت مي ميرم؟!
ماه سرخست و مشوش - تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 21:09
نوشت كه بميري الناز! رفته بودم روسيه، تمام سنت پطرزبورگ حس مي كردم حرفهاي تو و خاطرات تو جاريست...نوشت رود نِوا را كه ديدم گفتم اين رودخانه النازه...نوشت همان تكه از روحت را كه هميشه مي گويي در سنت پطرزبورگ جا گذاشته اي، در تمام شهر با من بود. اينها را نوشت و مرا بي قرار كرد...راست مي گويد من در آن ...
اينترلاكن - تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 6:45
از زوريخ با قطار آمديم به شهر برن، قطار عوض كرديم و رسيديم به شهر كوچك اينترلاكن. قطار زوريخ برن حسابي شلوغ بود و چندتا از اروپايي ها، گل و گشاد نشسته بودند و سه نفري جاي هفت نفر را با پا دراز كردن و چيدن وسايل گرفته بودند. ديديم چندنفر دنبال جا مي گردند و فارسي حرف مي زنند. صداشون كرديم كه بيايين پ...
و اين كوههاي دوست داشتني... - تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 6:44
يك بازي ذهني قشنگ دارم. وقتي جايي هستم، كسي را شناخته ام، ردش را مي گيرم و فيدبك مي زنم كه جرقه اش، اولين بار از كجا زده شده است. امشب در باران xa0سرد شب ژنو، قدم زده و خيس آب شده ايم كه يادم افتاد بسياري از تجربه هاي جديد يك سال اخيرم از يك املت خوردن در صبح جمعه در شاهگلي شروع شد. بعضي ها يك جمله ...
اي خفته روزگار درياب - تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 6:44
" در بخش ناكانو هم يك كتابخانه هست. به نظرم بعدا گاهگاهي به آنجا سر بزنم. بهترين چيز اين است كه از آدم پول نمي گيرند. ناكاتا نمي دانست اگر سواد نداشته باشي، راهت مي دهند. هوشينو گفت: من پسرعمويي دارم كه كور مادرزاد است، اما سينما مي رود. آخر اين چه تفريحي است؟ من مي توانم ببينم، اما هيچ وقت نرفتم سي...

برچسب‌های مرتبط

طرفين في وسطين | طرفين الحكية | طرفين جنگ جهاني اول | جستارهايي در باب عشق | جستارهایی در باب عشق آلن دو باتن | كاپي بيمارستان | توپ كاپي | كاخ توپكاپي | دكتر كاپي | ويل كاپي