خاله آذر

متن مرتبط با «ای خفته روزگار دریاب» در سایت خاله آذر نوشته شده است

دختر مدرسه ‌ای

  • نیلوبلاگ

    خاله آذردختر مدرسه ‌اییک کتاب کوچک، که دوبار خواندمش. و بسیار دوستش داشتم. با یکی از صفحاتش که درباره از دست دادن همسر و پدر بود،‌ اشک ریختم.ادبیات ژاپن، همیشه به تنهایی، تفکرات انسان در تنهایی، رفتار ادمها در دنیای خلوت خویش، مفصل می‌پردازد…« دختر مدرسه ای» هم روایت تاملات دختری جوان هست که از صبحی که چشم باز می‌کند، هر فکر و امید و ناامیدی و احساسی را که به سراغش میاید، به خواننده منتقل می‌کند…از همین کتاب:« صبح از خواب بیدار شدن حال غریبی است. شبیه وقت هایی‌ست که با دکوچان قایم باشک بازی می‌ک...

    ادامه مطلب
  • دایی جان ناپلئون

  • نیلوبلاگ

    خاله آذردایی جان ناپلئونیادم نیست چندسال قبل بود، شاید سه سال، شاید چهارسال قبل…نرگس را دیدم، نبش کوچه ایستادیم به صحبت کردن، از هر دری حرف زدیم…بین صحبت ها گفت الناز! تازگیا کتاب دایی جان ناپلئون رو دوباره شروع کردم بخونم…و این حرف یاد من ماند! که چرا من هیچ وقت نه سراغ رمان دایی جان ناپلئون رفتم، و نه سریالش را تماشا کردم! دوست داشتم ببینم ها، ولی هربار جملات اول سریال که با صدای هوشنگ گلشیری می‌گفت من در یک روز سیزده مرداد، ساعت سه و ربع کم بعدازظهر عاشق شدم، خوابم می‌برد! به همین راحتی، دیده...

    ادامه مطلب
  • از شبهایی که گذشت…

  • نیلوبلاگ

    خاله آذراز شبهایی که گذشت…یادم نمیاد روز چندم بود که فهمیدم با این روال نمی تونم به سر ببرم…ساعتها پای اخبار، یا زیرنویس می‌خوندم، یا گوش می دادم، یا مطلب بالا پایین می کردم. تخمه افتابگردان می‌خوردم، یک گل، ده گل، صدها گل…هروقت از تخمه شکستن خسته می شدم، عناب می خوردم و مطلب می خوندم…قوت غالب عجیبی بود! روی همه اینها، یکی دو بطری آب گازدار سر می کشیدم، بشوره ببره هرآنچه از شوری و سیاهی و ترشی ملس تو دهانم ماسیده بود…یک روز یادم افتاد، آن وقتها که بابام ناگهان از دنیا رفت، رو آوردم به پلت فرم ها...

    ادامه مطلب
  • ایوان ایوانویچ!

  • نیلوبلاگ

    شاید اگر بار دیگری به روسیه سفر کنم، جرات کنم و در خیابان یا ایستگاههای تماشایی آن مملکت فریاد بزنم « ایوان ایوانویچ»! دلم میخواهد ببینم چندنفر برمیگردند! حس میکنم معادل ممد ماست! قشنگیش به ایوان ایوانویچ بودنش هست! مثل محمدرضا! یا محمدعلی! همیشه در ادبیات روسی، پای یک ایوان ایوانویچ در میان هست. نقش اصلی هم نباشد، سوار بر درشکه ی سه اسبه، در سرمای ماه دسامبر در اطراف مسکو میتازد تا خبری را به واسیلی واسیلوفسکی بدهد! از قضا واسیلی هم در خواب نیمروزی به سر میبرد و خدمه ایوان ایوانویچ را اندکی در سرسرای منزل معطل نگاه خواهد داشت!!این کتاب سه داستان از آنتوان چخوف داشت. انقدر گرم ولادیمیر و ولادیا بودم، که تعجب کرده بودم از نبود شخصی به نام ایوان ایوانوویچ! که بحمدالله در صفحات پایانی کتاب، رخ ...

    ادامه مطلب
  • پاییز دریای بندر انزلی

  • نیلوبلاگ

    بیستودو یا بیستوسه ساله بودم، همراه پدر و مادر و مادربزرگم، به کیش رفته بودیم. اوایل پاییز بود، و هوا برای ما اهالی سرزمینهای شمالی، به غایت گرم! اما دم غروب، حال مطبوعی میشد، خیمهی آسمان آتش میگرفت، در انتهای بیکران، آبی دریا با گدازه های غروب پیوند میخورد…صدای موج هرچند لحظه یکبار، طنین آرامش بود.یکی از غروبها، انتهای اسکلهی چوبی، خانمی با مانتو و روسری مشکی چهارزانو و تنها رو به دریا نشسته بود…جلوتر که رفتیم، مادر و مادربزرگم سر حرف را باز کردند…رو که برگرداند، زنی با چشمهای فیروزه ای بود، و لبخندی زیبا و دندانهای کوچک مروارید…میگفت اهل شمال هستم، با همسرم به کیش اومدیم و لباس فروشی داریم…هرروز غروب برای تماشای دریا به این نقطه از جزیره میام…مامان پرسید احساس تنهایی نمیکنی؟ گفت با وجود در...

    ادامه مطلب
  • سرای سعدالسلطنة- قزوین

  • نیلوبلاگ

    سیاه و سفید کردن عکس برای من دشوار است. گاهی موقع ادیت، امتحان میکنم، تماشا میکنم، لذت میبرم…و بعد از چند لحظه عکس را دوباره به حالت اول درمیآورم. با اینکه تماشای تصاویر عکاسی سیاه و سفید راخیلی دوست دارم، نگاه به سایه و روشن ها بسیار جذاب هست، اما حذف نور و رنگ برای من دشوار است. چنان که استفادهی مدام از رنگهای خاکستری و مشکی و سفید در مینیمال دیزاین منازل یا دفتر کار، امیدم را کم میکند…شاید به خاطر جغرافیاییست که در آن بدنیا آمدم و زندگی میکنم… ما همیشه در پی رنگ و نور دویدیم…وعده داده شدیم به زرق و برق…آسمان دلهای ما بسیاری روزها تیره و لرزان بوده…و حذف همان نور آفتابی از کوچه ها و گرمای آجرهای قرمز دیوارها و رنگ لاکی فرش و سرخی گلهای سرخ از باغچه ها طی سالها، به اندازهی کافی منظرهی چشمها...

    ادامه مطلب
  • ایستگاه آبشار

  • نیلوبلاگ

    از نظر من بهار فصل مناسبی برای درس خواندن نبود! بهار که عرض میکنم، منظورم اردیبهشت و خرداده! والا فروردین که معلوم الحال بود…تا خودمونو بعد تعطیلات پیدا میکردیم میشد اردیبهشت! به قول مجری های تلویزیون، عِطر پیچ امین الدوله ها میپیچید تو تن شهر…بوته های یاس زرد، نور به خیابونها میپاشیدن. آبشارطلاها از بالای نرده ها ول میشدن رو دیوار…بوته های رز سرخ و سفید و زرد پشت سرهم غنچه باز میکردن…سبزیِ برگ درختها نو بود، قطرات بارون بهاری یهو تق تق میخورد به پنجره…پنج دقیقه بعد خبری نبود! انگار وظیفهی ابر این بود که چند لحظه بباره و بوی خاک نمدار بلند بشه و گنجشکها جیک جیکشون بره هوا و کل حواسی که به زور برای حل مساله جمع کرده بودم رو با خودش ببره اون دور دورا…درست تو همین احوال، امتحانات ثلث سوم بود! ک...

    ادامه مطلب
  • بنفشه آفریقایی

  • نیلوبلاگ

    هشت نه سال قبل بود، اسم گل « بنفشه آفریقایی» به گوشم خورد. بعدازظهری پاییزی، خانهی دوستی مهمان بودم. آن روز، حال جسمی چندان روبراهی نداشتم. روی مبل ال قشنگ خانهاش دراز کشیدم. صدای محوش را از آشپزخانه میشنیدم که میگفت این پوره سیب زمینی رو سرچ کنم ببینم اینا چطور درست میکنن…چشمانم سنگین شده بود که حس کردم، پتوی نرمی روی من کشید، و من غرق شدم در یکی از آرامترین خوابهای زندگیم…بیدار که شدم، آفتاب کم رمق بود، پتوپیچ روی مبل نشستم، از پنجره بزرگ خانه، برگهای زرد درختان خیابان دیده میشد. برایم چای آورد، گرمای مطبوع لیوان چای، انگشتانم را دربرگرفت…کنار میز تلویزیون، گلدانهای قشنگ و زیادی روی سنگ کف خانه چیده بود. آن موقع ها، اسم گیاهان آپارتمانی را چندان بلد نبودم…یادم هست بین صحبتها، رفت کنار گلها...

    ادامه مطلب
  • راهنمای مردن با گیاهان دارویی

  • نیلوبلاگ

    داستان دختری نابینا که با مادرش، در کار خشک کردن، ترکیب و آماده سازی گیاهان دارویی در منزل برای فروش در بازار است. کتاب روایت لایه های ذهنی دخترک هست، از سالها ماندن در خانه و ندیدن و کتاب هایی که مادرش برایش می خوانده…و تغییراتی که پس از یکبار خروج از خانه در زندگیشان رخ می دهد…به نظر من خیلی کش دار نوشته شده بود…جاهایی از کتاب فیزیولوژی و آناتومی و کالبدشکافی بدن انسان بود، گوشه هایی از کتاب تصویر برخی گیاهان و گلها و خواص شان نقش بسته بود… گمانم کارگردان بودن عطیه عطارزاده در تعدد چاپ کتاب بی تاثیر نباشد، والا این حجم از استقبال برای این کتاب به نظر من که منطقی نیست!از این کتاب: او می گوید هر انسان دور خودش جهانی دارد؛ جهانی که رنگ، بو و حتی کلمات خاص خودش را دارد و هر فرد آن را با خودش ا...

    ادامه مطلب
  • برای سامی

  • نیلوبلاگ

    برای سمیرا که هرگز ندیده بودمش، بارها گریه کردم. همان چند هفته قبل که خبر پر کشیدنش را شنیدم، برایش یک نقاشی کشیدم، به یاد سمیرا که همیشه مرا تانته صدا می زد. خیلی اوقات می گفت چاوو تانته......

    ادامه مطلب
  • پاییز نا ارامی که ارام و سخت می گذرد...

  • نیلوبلاگ

    یادم نیست این کتاب را کی و چرا خریده بودم! در شبهای پاییزی نه چندان آرامی، چند صفحه از این کتاب، شده بود مایه دلمشغولی...ماجرای رمان در دهکده زیبای بورگ می گذرد و داستان زنی به نام بریت ماری است که عم...

    ادامه مطلب
  • شنبه پاییزی

  • نیلوبلاگ

    تو تاکسی نشستم، راننده رادیو رو روشن کرد، خم شد داشبورد باز کرد، عینک افتابی ورداشت زد به چشماش. بعد در حالیکه به صدای شاهین شرافتی گوش می دادیم، ناخن گیر ورداشت. انگشتاشو رو فرمون گذاشته بود، طنین ش گفتن های شاهین، با صدای شکستن ناخن ها و باد پاییز در هم می پیچید...فضای غریبی بود!...

    ادامه مطلب
  • چو عضوی به درد آورد روزگار...

  • نیلوبلاگ

    پیوند کلیه شده. تحت پوشش خیریه ست. این بار که ازمایشاتش رو آورده بود، بی مقدمه گفت من می تونم برم کارت اهدای عضو بگیرم؟ داشتم داروهاشو می نوشتم، کمی مکث کردم. پرسید باید کجا برم فرم پر کنم؟ تا سرمو ب...

    ادامه مطلب
  • فادوهای نارنجی

  • نیلوبلاگ

    خلاء دارد از دور دندانهايش را نشانم مي دهد. برقي در گوشه چشمش مي درخشد...و من مي شناسم اين داستان تكراري را. چند پروژه ي انساني، كاري و هرچه كه اسمش را بگذارم دارد به سرانجامِ خوش مي رسد. يكي دوتايشان بعد از چندسال، چند سال حرصي كه زيرپوستي خورده ام. فكرها و جرقه هايي كه به سرم زده بود و به نحوي عملي شان كرده ام...تاوان هم داده ام. گلايه ها هم شنيده ام، بارها خودم را سرزنش كرده ام كه " الناز! به تو چه از اين و آن و فلان و بهمان..." كنار بكش و در حاشيه امنيت، نان و ماستت را بخور. و هربار نيرويي بوده است كه بگويد " نمي ميري كه آن مخ را به كار بگيري. چيزي از تو كم نمي شو...

    ادامه مطلب
  • اي خفته روزگار درياب

  • نیلوبلاگ

    " در بخش ناكانو هم يك كتابخانه هست. به نظرم بعدا گاهگاهي به آنجا سر بزنم. بهترين چيز اين است كه از آدم پول نمي گيرند. ناكاتا نمي دانست اگر سواد نداشته باشي، راهت مي دهند. هوشينو گفت: من پسرعمويي دارم كه كور مادرزاد است، اما سينما مي رود. آخر اين چه تفريحي است؟ من مي توانم ببينم، اما هيچ وقت نرفتم سينما. شوخي مي كني؟ بايد يك وقت ببرمت." اين پاراگراف از كتاب " كافكا در كرانه " را خيلي دوست داشتم. حكايت استفاده نكردن از داشته هامان...كتاب در اوج كم خوابي تمام شد ولي تازه نشستم به مرور كردن كتاب و جستجوي نقدهايش در اينترنت...مخلص كلام، جهان هاي موازي و سورئاليسم ب...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    ای خفته روزگار دریاب | ای خفته ی روزگار دریاب |