پاتوق ها
-
تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 17:05
خاله آذرپاتوق هاجومپا لاهیری؛ از جمله نویسندگان محبوب من. رمانهای بلند جومپا لاهیری، همیشه جزو خاطرات خوشم از کتابخوانی ست. جایی که میشد در تصورات، با مهاجرانی از هندوستان به آمریکا سفر کرد و در فرهنگ جدید کم کم ادغام شد…یا داستانهایی که در هندوستان میگذشت، بوی ادویه ها، سر و صدای بازی بچه های پا...
روز جهانی شُلِه!
-
تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 17:05
خاله آذرروز جهانی شُلِه!نوروز امسال که مصادف بود با ماه مبارک رمضان، توفیقی نصیب بنده شد تا هرچی قیمه بود، بریزم رو زولبیاها! یک روز عصر، پدر همسر و باجناق عزیز، در اقدامی تصادفی و شایع! هردو قابلمه حلیم بدست وارد منزل شدند…داستان از اونجا شروع شد که به علت نذر شله زردِ شبهای قدرِمادرِ گرامی همسر، ...
سخت پوست
-
تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 17:05
خاله آذرسخت پوستسخت پوست اثری راجع به پدر است، دربارهی رفت و بازگشت های مکرر پدر، درباره بارانی که بند نمیآید و عکس هایی که از حافظه نمیرود.پدر راوی داستان که به اشکال گوناگون سرنوشتش با آب گره خورده است. پدری که عادت های عجیب و بازگشت های مداوم دارد…داستان در شمال کشور و نزدیک رامسر میگذرد…گورس...
دختر مدرسه ای
-
تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 17:05
خاله آذردختر مدرسه اییک کتاب کوچک، که دوبار خواندمش. و بسیار دوستش داشتم. با یکی از صفحاتش که درباره از دست دادن همسر و پدر بود، اشک ریختم.ادبیات ژاپن، همیشه به تنهایی، تفکرات انسان در تنهایی، رفتار ادمها در دنیای خلوت خویش، مفصل میپردازد…« دختر مدرسه ای» هم روایت تاملات دختری جوان هست که از صبحی...
دایی جان ناپلئون
-
تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 17:05
خاله آذردایی جان ناپلئونیادم نیست چندسال قبل بود، شاید سه سال، شاید چهارسال قبل…نرگس را دیدم، نبش کوچه ایستادیم به صحبت کردن، از هر دری حرف زدیم…بین صحبت ها گفت الناز! تازگیا کتاب دایی جان ناپلئون رو دوباره شروع کردم بخونم…و این حرف یاد من ماند! که چرا من هیچ وقت نه سراغ رمان دایی جان ناپلئون رفتم، ...
قانون جاذبه
-
تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 17:05
خاله آذرقانون جاذبهسه چهارماه طول کشید تا این کتاب «۱۳۰» صفحه ای رو بخونم…واقعا مثل کار نیمه تمام روی میزپاتختی هرروز تو چشمم فرو میرفت… شاید در حالت عادی جذابیت بیشتری میتونست برام داشته باشه، ولی فقط خوندم که خونده باشم!داستان زنی که به کلانتری میره، برای اعتراف به جرمی در گذشته های دور…و چالش ا...
از شبهایی که گذشت…
-
تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 17:05
خاله آذراز شبهایی که گذشت…یادم نمیاد روز چندم بود که فهمیدم با این روال نمی تونم به سر ببرم…ساعتها پای اخبار، یا زیرنویس میخوندم، یا گوش می دادم، یا مطلب بالا پایین می کردم. تخمه افتابگردان میخوردم، یک گل، ده گل، صدها گل…هروقت از تخمه شکستن خسته می شدم، عناب می خوردم و مطلب می خوندم…قوت غالب عجیبی...
سوپر ستارخان
-
تاریخ: 1403/6/4 ساعت: 21:39
اوایل تابستون، حدود ظهر داشتم از پله های ساختمون خونه میرفتم بالا، صداهایی رو شنیدم که داد میزدن، خانوووم، خانوووم…!ًبرگشتم به سمت صدا، دیدم دو تا پسربچه، تو محوطه صدام میکنن و میگن میشه یه لحظه بیایین اینجا؟! از شباهت یکی از بچه ها به مادرش، و یکی دیگه به پدرش، متوجه شدم بچه های کدوم همسایه ها هستن...
نادعلی
-
تاریخ: 1403/2/3 ساعت: 20:00
کم سن و سال بودم، خاطرم نیست کی یادم داد هروقت چیزی گم شد دعای «نادعلی» رو بخون. سریع پیدا میشه! رفتم گشتم دعای ناد علی رو پیدا کردم، دیدم من اگه وقت بذارم وسیلهی گم شده رو پیدا کنم، احتمال موفقیتم بیشتره تا اینکه بخوام این دعا رو بخونم، چه برسه حفظش کنم!ولی این «نادعلی» خوندن تو ذهنم حک شد! این طور...
ایوان ایوانویچ!
-
تاریخ: 1402/11/25 ساعت: 15:02
شاید اگر بار دیگری به روسیه سفر کنم، جرات کنم و در خیابان یا ایستگاههای تماشایی آن مملکت فریاد بزنم « ایوان ایوانویچ»! دلم میخواهد ببینم چندنفر برمیگردند! حس میکنم معادل ممد ماست! قشنگیش به ایوان ایوانویچ بودنش هست! مثل محمدرضا! یا محمدعلی! همیشه در ادبیات روسی، پای یک ایوان ایوانویچ در میان هست. نق...
کتاب « درد سنگ»
-
تاریخ: 1402/11/14 ساعت: 16:37
شاید به کار بردن این اصطلاح چندان صحیح نباشد، اما به واقع یکی از « زنانه ترین» کتابهایی بود که خواندم.❤️ از آن کتابهایی که به من توانایی زیستن در درون یک زن پرشور یا دیوانه را در ساردنیا و جنوب ایتالیا میداد…کوهستان و مزارع و جنوب زمان جنگ را به تصویر میکشید…میلان مه آلود را دوباره برایم ترسیم کرد…ا...
رشیدخان
-
تاریخ: 1402/10/27 ساعت: 16:45
بچه که بودم یک نوار کاست ضبط شده از ترانه های گروه کر دختران داشتیم…یکی دوماه قبل، یاد ترانه رشیدخان همان گروه افتادم! سرچ کردم و بارها و بارها به اکثر ترانه های فولکلور این گروه مجددا گوش دادم…مشکل پسند، صنما، گل به سر عروس، کج کلاه خان، عروس آسمونا، جمال جمالو، رشید خان…برای اولین بار مشتاق شدم را...
مدار صفر درجه
-
تاریخ: 1402/10/27 ساعت: 16:45
مدتهاست به این پذیرش رسیده ام که آن قدر عمر نخواهم کرد که نگران نشناختن آدمهای جدید، نرفتن جاهای دور، نخواندن کتابهای نو، از دست دادن فیلمهای روز و هزاران نداشته و ندیده ها باشم…هروقت فرصتی باشد گریزی به گذشته میزنم، به کتابهای قدیمی که سالهاست دوست داشتم بخوانم، به فیلمهایی که نامشان را شنیده بودم ...
نبراسکا
-
تاریخ: 1402/10/27 ساعت: 16:45
حس میکردم بعد از مدتها به تماشای یکی از فیلمهای طولانی و کلاسیک سینما نشسته ام. داستانی بسیار طولانی، با توصیف ریز به ریز جزییات و صحنه ها و مناظر، که از مزارع و روستاهای نبراسکا در غرب میانهی آمریکا شروع میشود، جایی که تعدادی از مهاجران اروپایی در همسایگی کشاورزان آمریکایی به آرامی زندگی میکنند.کلو...
پاییز دریای بندر انزلی
-
تاریخ: 1402/8/20 ساعت: 1:03
بیستودو یا بیستوسه ساله بودم، همراه پدر و مادر و مادربزرگم، به کیش رفته بودیم. اوایل پاییز بود، و هوا برای ما اهالی سرزمینهای شمالی، به غایت گرم! اما دم غروب، حال مطبوعی میشد، خیمهی آسمان آتش میگرفت، در انتهای بیکران، آبی دریا با گدازه های غروب پیوند میخورد…صدای موج هرچند لحظه یکبار، طنین آرامش بود....
سرای سعدالسلطنة- قزوین
-
تاریخ: 1402/8/20 ساعت: 1:03
سیاه و سفید کردن عکس برای من دشوار است. گاهی موقع ادیت، امتحان میکنم، تماشا میکنم، لذت میبرم…و بعد از چند لحظه عکس را دوباره به حالت اول درمیآورم. با اینکه تماشای تصاویر عکاسی سیاه و سفید راخیلی دوست دارم، نگاه به سایه و روشن ها بسیار جذاب هست، اما حذف نور و رنگ برای من دشوار است. چنان که استفادهی م...
ماه آبی
-
تاریخ: 1402/6/9 ساعت: 21:10
درسته پدیدهی ابرماه کم اتفاق میفته، اما میدونی قشنگیش به چیه؟ به اینکه پدیدهی سخاوتمندانه ای هست…همه میتونیم ببینیمش…من از پای پنجرهی خونه، تو از جاده ای در اروپا، تو از تراس خونهت تو شهری دیگه، و تو، از پنجره ای دیگه تو همین شهر…و تو بیین ماه چه کیفی کرده، نورش رو پاشیده، یکی تو دریا، یکی تو خونه، ...
کلارا و خورشید
-
تاریخ: 1402/5/23 ساعت: 0:31
رمان کلارا و خورشید نوشتهی کازوئو ایشی گورو، نویسندهی ژاپنیست که در سال ۲۰۱۷ برنده جایزه ی ادبیات نوبل شده است. راوی داستان، رباتی به نام کلاراست. در زمانه ای که ربات ها به عنوان دوست مصنوعی وارد زندگی خانوادگی نوجوانها میشوند. کلارا با نگاه موشکافانهی خود قصد تحلیل روابط انسانی، عشق و بیماری و جدای...
مهتاب امشب
-
تاریخ: 1402/5/9 ساعت: 13:55
دیشب عکسی از آسمون پست کردم و نوشتم وای ماه امشب…چقدر بزرگ…چقدر قرمز…و سه چهارنفر از دوستان پرسیدند خب عکس ماه کو؟ گفتم تا سرمو بلند کردم و ماه بزرگ و قرمز رو تو آسمون دیدم، غروب کرد…دوستی نوشت، مگه ماه هم غروب میکنه؟ که اومدم بهش بگم آره…ماه هم مثل تمام زیبایی های جهان یه لحظه تو زندگی آدم طلوع میک...
ایستگاه آبشار
-
تاریخ: 1402/4/30 ساعت: 22:43
از نظر من بهار فصل مناسبی برای درس خواندن نبود! بهار که عرض میکنم، منظورم اردیبهشت و خرداده! والا فروردین که معلوم الحال بود…تا خودمونو بعد تعطیلات پیدا میکردیم میشد اردیبهشت! به قول مجری های تلویزیون، عِطر پیچ امین الدوله ها میپیچید تو تن شهر…بوته های یاس زرد، نور به خیابونها میپاشیدن. آبشارطلاها ا...